وب سایت شخصی محبوبه چنگیز

نگاه واقع بینانه به مشکلات

🌹

سلام شبتون خوش

به یاد دارم روزی که دکتر به من گفت بهتر است از سمعک استفاده کنم خیلی ناراحت شدم و پذیرش این موضوع برایم سخت بود .

من برای از بین بردن این کابوس، پستی در اینستا گذاشتم و بعد از آن کلی گریه کردم .چون نمیتوانستم باور کنم و فکر میکردم موضوع کاهش شنوایی از یک طرف و نگاه مردم از طرف دیگر ، ناراحتی ام را دوچندان خواهد کرد .

فکر میکردم انگشت نما خواهم شد و تنها کسی که از سمعک استفاده میکند من هستم و مورد تمسخر عده ای قرار خواهم گرفت .

ولی چیزی برخلاف انتظارم اتفاق افتاد .

دیدم دوست عزیزی با مطرح کردن اینکه سمعک برای گوش مانند عینک است برای چشم ،نگاهم را به این موضوع تغییر داد .

عزیز دیگری گفت که من هم مشکل دارم ولی درمانی ندارد.
هر کس به نوعی از معضلات و مشکلاتش گفت .

و عده ای زیادی دیگر هم نه تنها مسخره ام نکردند بلکه سعی کردند با حرفهایشان دلداریم دهند .

به این نتیجه رسیدم که وقتی مشکلی برای کسی پیش میاید او شخصِ منحصر به فردی در دنیا نیست که آن را تجربه میکند بلکه ممکن است عده زیادی وجود داشته باشند ،که مشکل او را داشته باشند .

نمونه های دیگری که میشود مثال زد،اینکه دختری فکر کند فقط اوست که خواستگار ندارد، یا شخصی که فکر میکند فقط اوست که شریک زندگیش را از دست داده ، یا کسی که سوگ عزیزی را تجربه میکند و یا کسی که در این جامعه ممکن است با بیکاری در حال دست و پنجه نرم کردن باشد .

تمامی این موارد،در جامعه امروزی در خیلی از خانواده ها وجود دارند و برخی از افراد چند تا از این موارد را همزمان با هم تحربه میکنند و ممکن هست که حال بدی داشته باشند .

اما وقتی بدانیم که ما تنها نیستیم راحت تر میتوانیم از پریشانی خارج شویم و برای بهبود شرایطمان اقدام کنیم .

وقتی مشکلاتمان را با دوستان معتمد در میان میگذاریم دیگر احساس قربانی بودن به ما دست نمیدهد .

رفتن به مراسم نامزدی جولیا

🤩
سلام
مارپل و پوارو تصمیم گرفتند تا جواب ازمایش تست کرونای انها مشخص شوند چمدان خود را برای سفر ببندند تا برای مراسم ازدواج جولیا سروقت  برسند .
البته خوشحالی انها دیری نپایید ،چونکه جواب ازمایش مارپل مثبت از اب در امده بودو به او اجازه پرواز داده نمی شد .
مارپل که انتظار همه چی جز این موضوع رو داشت گفت تو این هاگیر واگیر همین رو کم داشتم انگار خوشی به من نیومده .میشه ادم مراسم نامزدی خواهرش نره .شانس رو می بینی ؟
پوارو گفت : عزیزم حالا من نمیخوام دخالت کنم تو این کرونا اصلن کسی مراسمی نمیگیره .ندیدی بیشترین شیوع کرونا تو همین مراسمات بوده و چه قدر عروسیها به عزا تبدیل شده .
مارپل نگاهی به پوارو میکند و میگوید تو که از خدا خواسته بودی نتونیم بریم از زیر کادو در بری .
پوارو دستی به سرش میکشد و میگوید به جان مارپل اگر موضوع کادو باشه .حالا که اینطور شد من به نیابت تو میرم توعروسی با ماسک .
کادو رو بعدن با هم‌میبریم .
مارپل که دید چاره ای نداره گفت باشه برو اونجا با واتس اپ برام فیلم بگیر بفرست .
پوارو با خوشحالی سوار هواپیما شد و بعد از رسیدن به لندن ،دید که چشم چشم را نمی بیند و به خاطر آلودگی هوا تردد کلیه وسایل نقلیه ممنوع شده ،اینکه با اتوبوس به سمت کلیسای تعیین شده حرکت کرد .
وقتی از اتوبوس پیاده شد ،چراغانی کوچه توجهش را جلب کرد ،و دید صدای موسیقی محله را برداشته ،رقاصان به صورت انفرادی و با رعایت فاصله اجتماعی در حال هنرنمایی هستند .
وارد مجلس شد دید کشیش در حال خواندن مراسم عقد هست .
و همه به قدری سرشان به مراسم گرم است کسی متوجه حضور او در جمع نشد .پس گوشه ای ایستاد و نگاه کرد .
جناب جولیا و شرلوک هلمز ایا رضایت میدهید شما را به عقد دایمی هم دراورم ؟
پوارو فکر کرد اشتباه شنیده است ،دوباره دقیقتر گوش داد بله کشیش برای بار دوم،همان اسم را تکرار کرد .
داشت با خودش فکر میکرد جولیا به انها گفته بود جو پس این کیست ؟
ولی هر چه بود مراسم عقد جاری شد و هر دو تعهد خود را برای با هم ماندن در کنار هم برای سالیان سال رسما اعلام کردند .
حال پوارو مانده بود و یک موضوع اکتشافی در مورد باجناقش که این شرلوک هلمز کیست ؟

🌹
سلام شبتون خوش
(قسمت دوم داستانک پوارو باجناق دار میشود)
پوارو همانطور که ارام مجلس را زیر نظر گرفته بود و سعی میکرد از روی رفتار ادمها پی به نوع نسبت خویشاوندی خانواده داماد ببرد ناگهان دستی از بالای جمعیت که به او اشاره میکرد توجهش را جلب کرد .کمی دقیق تر شد دید پدر مارپل، اقای مارکز کبیر هست که مثل همیشه با چهره ای که به تبسم آراسته شده است صدایش میکند .پوارو با احترام به سمتش رفت و به منظور ادای احترام،کلاهش را برداشت و کمی به جلو خم شد .
آقای مارکز کبیر گفت :خیلی خوش اومدی پوارو چه بی صدا یه گوشه اروم ایستادی ،غریبه شدی با ما ؟
پوارو گفت این چه حرفیه چونکه وسط مراسم رسیدم نمیخواستم مجلس بهم بخوره .
ماکز کبیر بعد از کمی دقت سراغ دخترش مارپل را از پوارو گرفت ،پوارو بعد از کلی مِنو مِن گفت راستش نمیخوام نگرانتون کنم مارپل ازمایش کروناش مثبت بود اجازه پرواز ندادند .
مارکز که نگران شده بود با چشمان گشاد شده پرسید حالش چطوره ؟چطور اونو اونجا گذاشتی اومدی پوارو ؟
پوارو گفت نه نگران نباشید ایشون ناقلند فقط، وگرنه حالشون خوبه .
مارکز کبیر خیالش کمی ارام شد ،حواسش را به مجلس متمرکز کرد .
پوارو از مارکز کبیر پرسید ایشون باشرلوک هلمز معروف نسبتی دارند ؟
گفت بله ایشون پسر شرلوک هلمز کبیر است .همانطور که مارپل دختر مارپل کبیر است پوارو 😁 چطور او را نمیشناسی؟ تازه گیها ۷ پرونده را در دست داشته و با این که کارگاه تازه کاری هستند ولی به خاطر ذکاوتش خیلی جنجال به پا کرده.ماجرای هفت ساعتش را شنیدی؟ و یا در روزنامه ها چیزی خواندی ؟
پوارو با خودش فکر کرد که خیلی وقت است از در خانه اش بیرون نرفته و از جایی خبر ندارد .
همانطور که حواسش به افکار و مارکز کبیر بود دو تا از مدعوین در حال گفتگو در خصوص محصنات اقای داماد بودند که کارآگاهی ست بینظیر ،نوازنده ویلن ،صاحب نظر در شیمی و در شمشیر بازی و مشتزنی مدال اورده .
یکی به دیگری میگفت : واقعن اقای مارکز شانس بزرگی اورده که چنین دامادهای سرشناسی گیرش اومده .دختراش عاقبت به خیر شدند .
نفر دیگر میگفت : این مرده که قد کوتاهی داره و عینکی به چشمش داره اقای پوارو داماد ارشد این خانواده هست که خیلی هم ادم سرشناسی هست درست مثل اقای مارکز میگند خانم اگاتا کریستی واسطه شده برای دخترشون معرفی کرده .
دیگری میگفت اره واسطه این عروسی رو هم اقای آدریان کانن دویل و جان دیکسون کار بودند .سر گزارش یک مرگی که اقای مارکز داشت مینوشت با این اقایون اشنا شد و دیدند دختری داره بنام جولیا برای هولمز جور کردن.

🌹قسمت اخر عروسی جولیا
مارکز بعد از مدتی به پوارو گفت : پوارو جان ،انقدر سرگرم مراسم شدم که حواسم نیست که تو را با هلمز آشنا کنم .بیا با هم برویم .مارکز همانطور که در بین مهمانان راه باز میکرد به پوارو میگفت کسی که ۳ تا کارآگاه داشته باشه دیگه غصه نداره سه ادم توانمند امیدوارم تا اخر عمرتان خوشنام بمانید نه مثل قاضی ها ی کشور ایران که دیگر آبرویی برای خود نگذاشتند وشکر خدا کسی نیست به وضعشون رسیدگی کنه . و در همان حال هم پوارو بر حسب عادت همیشگی مشغول رصد مجلس بود از جمله میهمانان، مدل چیدمان میزها، خواننده، رقصنده ها، کادوها، نحوه رعایت بهداشت و زیر نظر گرفتن افرادی که ماسک نداشتند و همینطور بوی غذایی که هوش از سرش برده بود .
جولیا که ناگهان چشمش به انها افتاد گل از گلش شکفته شد و با صدای بلند گفت هلمز این پوارو هست.همسر مارپل و بعد به پوارو گفت چرا دیر امدی پوارو جان خیلی منتظرتون بودیم میخواستیم سر اصل مراسم شما باشید و با تعجب علت غیبت مارپل را جویا شد و پوارو باحوصله توضیح داد .
جولیا به هلمز با اب و تاب توضیح داد که پوارو الان در امریکا زندگی میکند و کارش انجا گرفته ،در حال حاضر مشاور بایدن و مشغول بررسی کارشکنی های اقای ترامپ هست، که ناگهان صدای زنگ موبایلی توجه انها را به خودش جلب کرد.
پوارو فکر کرد مارپل است تا خواست به خودش بیاید دید گوشی اقای داماد هست .
هلمز بعد از پاسخ به تلفن گفت : من از شما دوستان عذر خواهی میکنم از طرف اقای بایدن با من تماس گرفتند چونکه گروهی از هوارادان اقای ترامپ ساختمان کنگره رو اشغال کردند و گویا جان اقای بایدن در خطر هست و من باید هر چه سریعتر برم .
جولیا گفت عزیزم توی این شرایط ؟ اصلن چطوری تو رو انتخاب کردند ؟
گفت گویا آوازه یِ من به خاطر نحوه رسیدگی به پرونده هایی ‌که داشتم عالم گیر شد و به خاطر همین من رو انتخاب کردند.من از همه یِ شما عزیزان عذر خواهی میکنم و الان باید برم .
پوارو تازه یادش امده بود که قرار بود مارپل را از طریق واتس اپ در جریان مراسم بگذارد ، متاسفانه فراموش کرده بود چون اهل این کارها نبود و تازه دلش مثل سیر و سرکه شروع کرد به جوشیدن .
پوارو فرصت را غنیمت شمرد و به هلمز گفت اگر اجازه میدهی من دوست دارم همراه شما باشم در این سفر .
اقای هلمز نگاهی کرد و گفت میتوانم شما را همرا ببرم .

.اقای داماد که لباسش همان لباس همیشگی بود به همراه پوارو به امریکا برگشتند .

🌹
پوارو در حالیکه حس کرد شانه هایش تکان میخورد وکسی صدایش میزند جناب اقای پوارو بلند شید رسیدیم و پوارو به زور چشمهایش را باز کرد و خدا را سپاس گفت که حرفی بین انها رد وبدل نشده است و این نوشیدنی به موقع به دادش رسیده بود .
بعد از فرود امدن هواپیما و خروج از فرودگاه ،پوارو که به روشِ کارِ کارآگاهان اشنا بود، میدانست که امکان دعوت هلمز به خانه وجود ندارد و او در حال حاضر در ماموریت کاری به سر میبرد .
پوارو از هلمز بابت زحماتش تشکر کرد وتلفنش را به او داد که در صورت امکان بعد از اتمام کارش به خانه انها بیاید و مارپل و پوارو را خوشحال کند .
در همین حین، مامورین امنیتی با نشان دادن کارت شناسایی خود،او را به طرف دفتر کار بایدن بردند و پوارو نیز به سمت خانه اش رفت .
همینکه پوارو در خانه را باز کرد و مارپل او را دید با تعجب نگاه کرد و گفت چرا انقدر زود برگشتی ؟ چیزی شده ؟ به خاطر کرونا مراسم بهم خورده ؟
پ: نگران نباش عزیزم چیزی نشده.به خاطر تدابیر امنیتی کرونا من دیر به مجلس رسیدم ، ولی مگر کسی جرئت میکند مجلس بزم داماد مارکز بزرگ را ، با این شهرت جهانیش را بر هم بزند؟ قانون برای مردم عادیست عجیب است که این را من باید گوشزد کنم.تازه میدانستی داماد نوه ی شرلوک هلمز بزرگ است و با جو بایدن کار میکند .
مارپل که تعجب میکند با لبخندی بر لب میگوید : خوب حتمن خواهرم خواسته پیش من کم نیاره حالا تازه عروسه سرش داغه وگرنه از ذوقش به من توضیح میداد.
پ:نه اتفاقن جلوی من به ایشون زنگ زدند و با هم اومدیم من از ترسم کل مسیر رو خواب بودم که مبادا از من سئوالی بکنه .
م: خوب چرا با اون اومدی؟
پ: خوب اخه یه بلیط مجانی داشت منم که پولی ندارم تو این اوضاع .حالا دسته گلی که اب دادی برو درست کن .اگه بفهمه ابروریزیه .
م: والله وقتی شنیدی من این خالی رو بستم تو که داشتی از خوشحالی پرواز میکردی
پوارو که به خاطر خستگی مسیر حوصله جر و بحث نداشت گفت بگذریم میدونی چیه دیشب کاملن در مقابل پدرت و هلمز، احساس حقارت کردم .دیدم اینها همه برای خودشون اسم و رسمی دارند بجز من.وقتی رفتم داخل مجلس کسی متوجه حضورم نشد .
مادرت هم که نگو نو که بیاد به بازار کهنه میشه دل ازار .
م: شروع کردی دوباره گیر دادی به مادر من ؟

ادامه دارد
#عزتنفس#مارپل#پوارو#هلمز#ماکز
#ادبیات_داستانی
#معمایی
#احساس_بی _ارزشی
#دروغگویی
#صداقت،

#مارپل#پوارو #شرلوک هلمز#کارآگاهی

#عروسی#مارکز

#پوارو#شرلوک_هلمز#کرونا#آلودگی _هوا
#PC

قسمت ۴ام

🌹
مارپل بعد از شنیدن حرفهای پوارو حسابی سگرمه هایش تو هم رفته بود ،از دست بی دقتی های پوارو ،از زرنگی اش ،از غرورش ،و از اینکه برای فرار از دست مشکلاتش به مشروب پناه برده بود.خون خونش را میخورد .
لیوان را از کمد برداشت و از شیر اب ان را پر کرد عادت به خوردن آب یخ نداشت .نفس عمیقی کشید و جرعه جرعه اب را نوشید و سعی کرد که منصفانه به قضیه نگاه کند .به خودش گفت درست است که کارش کشف مشکلات و درگیریهای زندگی افراد هست ولی نباید کوزه گر از کوزه شکسته اب بخورد و خودش نتواند معضلاتش را با پوارو حل کند .
چرا همیشه فکر میکند که او بی تقصیر هست و انگشت اتهام به سوی پوارو هست ؟
کمی که فکر کرد دید اصلن در بروز این مسایل او بی تقصیر نبوده.او به خواهرش برای بزرگ کردن پوارو و کتمان بیکاریش ،گفته بود که با بایدن کار میکند ولی چطور خواهرش به دروغش رویش نیاوره بود ؟
سعی کرد درگیر حاشیه نشود و فکر خودش باشد .

دید خوب پوارو چه باید میگفت او فکر نمیکرد یک دروغ مصلحتی چنین فاجعه بیافریند .
و این را میدانست که پوارو وقتی خیلی ناراحت هست و فکرش کار نمیکند یا میخوابد و یا مینوشد و در هواپیما هر دو را با هم انجام داده .
کلاهش را قاضی کرد تا ببیند برای خودش اعتبار پوارو به خاطر شهرت و موقعیتش هست ویا اگر پوارو یک کشاورز باشد آبرویش پیش مردم میرود؟

دروغی بود که خودش گفته بود و پوارو ان را ادامه داده بود .
خودش هم که در نانوایی کار میکرد خوب خودشان تصمیم گرفته بودند زندگی در غربت را با انجام چنین کارهایی بگذرانند.ایا خودش بی اعتبار شده ؟

بعد فکر کرد اینکه نتوانست به عروسی برود تقصیر خودش بود چون در ایام کرونا در نانوایی کار کرد و تازه اضافه کاری هم میکرد در حالیکه بارها پوارو به او معترض شده بود و حفظ سلامتی را به او گوشزد کرده بود پس چرا باید از پوارو باید فیلم نگرفتن عصبانی باشد هر چند که تا حدودی پوارو بعلت بی توجهی تقصیر داست .
خوب در راه برگشت هم که میدانست هزینه هواپیما چه قدر گزان هست خدا را شکر که هلمز یک بلیط اضافه داشته میتواند این مبلغی را بعنوان هدیه عروسی به خواهرش بدهد و برگشت رایگان پوارو به نفع انها شده .

نگاهی به ساعت کرد دید نصفه شب هست تصمیم گرفت اوقات خود و پوارو را بیش از این تلخ نکند و با هم برای موضوع پیش امده راه حلی پیدا کنند .
وبا خود گفت این نیز بگذرد .

#عزتنفس#بیان_افکار_احساس#قضاوت#جبهه گیری#مدیریت_خشم#مهارت#موقعیت #مهاجرت#ادبیات#داستان #مارپل#پوارو

#ادبیات#داستان#معمایی#کرونا

عزت نفس و بخشش

🌹😍

سلام شبتون به خیر .
یکی از راههای افزایش عزت نفس، بخشیدن خود و دیگران است .

بخشیدن خودمان وقتی که باید شادی میکردیم و به خاطر ترس از حرف مردم آنرا خفه کردیم .
🍀
بخشش خودمان وقتی که دوست داشتیم از خوشحالی صدای خنده مان گوش فلک را کر کند و به خاطر آبرو فقط تبسم کردیم و خنده را در نطفه خفه کردیم .
🍀
بخشش خودمان وقتی دوست داشتیم بذر مهرمان را در قلب معشوقه مان بکاریم ولی به خاطر منطقی بودنمان و حرام دانستن عشقهای پاک ، اجازه دادیم قلبمان کنده شود و صدایمان در نیاید.
🍀

بخشش خودمان وقتی میخواستیم بگوییم که این حجم از غصه توان مان را از کف برده است ،ولی اجازه دادیم اشکهایمان خشک شود ولی قوی دیده شویم .
🍀
بخشش خودمان وقتی اشتباه می کردیم ،و از سر تقصیراتمان نگذشتیم و خود را شکنجه دادیم .
🍀
باید بدانیم که انسانیم و انسان دارای احساس.پس حق دارد که غم ،شادی،خشم وپشیمانی و….را تجربه کند و از انها درس بگیرد نه ترکه ی چوبی شود که خودش را کبود و ناقص کند، بطوریکه ادامه زندگی برایش زهرمار شود .
🍀
اگر خودمان را ببخشیم به همین میزان نیز در مقابل رفتارهای دیگران انعطاف پذیر خواهیم بود و در مورد انسانها نیز سختگیری نمیکنیم و آسان میگذریم .

الان من تحت تاثیر این حرفها قرار گرفتم و میبخشم کسی که فیلم تولد ۱۲۰ سالگی من را در اینستا پخش کرده .😃😂

#عزتنفس
#بخشیدن
#سختگیری
#گذشت
#احساس
#توسعه فردی
#احساس

عزت نفس و قوانین

  1. 🌹
    تاثیر قوانین جامعه بر عزت نفس
  2. چند روز پیش در بیمارستان از من برای انجام یک عمل بر روی پدرم امضا گرفتند.
    فکر کنم همه میدانید که من فرزند ارشد پدرم با ۴۷ سال سن هستم .
    بعد از پر کردن فرم ،کادر بیمارستان برادرم را دیدند و گفتند در صورتیکه پسری از یک خانواده حضور داشته باشد رضایت دختران فاقد اعتبار هست و برگه مرا برگرداندند و از برادرم با ۲۹ سال امضا گرفتند .
    واقعن د‌رآن لحظه حس میکردم بزرگترین توهین به من شده و گویا اصلن زن علیرغم تمام پیشرفتها و موقعیتهایی که داشته باشد باز در این جامعه مردسالار، جنس ضعیف و فاقد نظر است .
    البته بعد که کمی فکر کردم دیدم این مشکل ریشه دارتر اینهاست و من در گذشته ،حقارت ناشی از اجرای این قوانین را با پوست و گوشتم حس کرده بودم .
    هر چه قدر خانواده ها برای افزایش عزت نفس فرزندان تلاش کنند و تفاوتی بین فرزندانشون نگذارند ،قوانین ما بزرگترین آسیب را به عزت نفس بچه های ما میزند هر دو ،پسر و دختری فرقی نمیکند، یکی را با باد کردن بیش از حد و دیگری را با له کردن .
    پیامد حاصل از اجرای این قوانین ،باعث پرورش زن و مرد آسیب دیده ای میشود که هر دو بهم بی اعتماد هستند و مدام زنها در این فکر هستند که حقشان را از مردشان بستانند و مردان نیز در این فکر هستند که به زنشان رو ندهند که پررو شود چون از لحاظ قانون حقی ندارند.
    در یک کلام هر دو سایه هم را با تیر میزنند و میشود جامعه اشفته امروزی .
  3. #عزتنفس#جامعه#مردسالاری#کینه#انتقام
    #حقارت#تفاوت_جنسیتی#زن##مرد#دختر#پسر#جنس_ضعیف

ترس از شکست انت و پاسخ خانم مارپل

😍
سلام خانم مارپل عزیز شبتون به خیر
خانم مارپل امیدوارم شما و عمو پوارو حالتون خوب باشه .
خانم مارپل من باز هم ناراحتم خیلی خیلی زیاد 😔
خانم مارپل من چند سال هست که توی هیچ مسابقه ورزشی شرکت نمیکنم چون انقدر دوستانم در ورزش قوی هستند که اگر من شرکت کنم نفر آخر میشوم و از آنها خجالت میکشم.
🍀
دوست دارم در همه چیز اول باشم و از همه بهتر باشم اصلن دوست ندارم کسی بفهمد من در کاری ماهر نیستم به خاطر همین در جایی که امکان خوب بودنم وجود نداشته باشد آفتابی نمیشوم حتی به صورت سیاهی لشگر
🍀
بقدری این احساس خوب دیده شدن در من قوی هست که اگر بدانم ممکن است شکست بخورم بلافاصله احساس بی کفایتی و حقارت میکنم. شاید باور نکنید ،حتی تصور چنین لحظاتی برایم دردناک هست .
🍀
میدانید چه شرکت کنم و ببازم، و چه غیبت کنم در هر دوصورت غمگین میشوم .چون میتوانستم لحظات شادی در کنار دوستانم تجربه کنم و از خودم این شادی را دریغ کردم .
🍀
میدانید خانم مارپل،من همیشه باید در کاری موفق شوم و انقدر این موضوع برایم اهمیت دارد که اگر بدانم چنین اتفاقی نمی افتد ، هرگز آنرا شروع نمیکنم و با فرار از انجام آن ، خودم را از لذت آموختن ویادگیری تجربه جدید محروم میکنم مثالش همین مسابقات ورزشی .

الان که فکر میکنم کاری برایم ارزش دارد که بدانم نتیجه اش موفقیت امیز است وگرنه انرا از زندگیم حذف میکنم حتی اگر ارزویم باشد .
شکست برایم غیر قابل باور و نگاه مردم که مرا بیعرضه بدانند دردناک.
🍀


سلام انت جان شبت به خیر
انت جان خوبی عزیزدلم ؟ انت جان فیلمی برایت میفرستم با دقت نگاهش کردم .دخترکی ست همسن تو.
🍀
عزیزم در نامه ات در مورد ترسهایت نوشته بودی .اینکه شهامت شروع کارهای ورزشی رو نداری و به خاطر ترس از مسخره شدن خودت روحتی از هیجان و شادیهای بازیهای ورزشی محروم کردی .
🍀
دلبندم ،زمانیکه اشتیاقت برای انجام کاری از ترسات بیشتر شد میتونی حرکت کنی.لازم نیست کار فوق العاده ای انجام بدی فقط اولین قدم رو بردار.باید با ترسات روبرو بشی .
🍀
حقیقت اینه تمام افراد مسمومی که سر راهت قرار گرفتند و تمام سختیهایی که پشت سر گذاشتی برای اماده سازی و تبدیل کردن تو به شخصیت فعلیت بوده و تو برای کشف استعداد های درونت به اون درسها نیاز داشتی.هیچ چیز به هدر نرفته .
🍀
برای اینکه کار برات راهت بشه سعی کن یاد بگیری و لذت ببری، فارغ از برنده شدن و گوش دادن به حرفای مردم .
🍀
آنت جان توی کتابی خوندم، مردم به سردردشون بیشتر از مرگ ما اهمیت میدندو بعد از مدتی هم همه چی رو فراموش میکنند.
🍀
مردم ایران ضرب المثلی دارند که میگند “در دروازه رو میشه بست ولی در دهن مردم رو نه “.میدونی کلاً، انتقاد کردن از آدما برای خیلی ها راحتتر از تشویق کردنه .
🍀
از من به تو نصیحت اگر کاری رو دوست داری انجام بدی ،شروع به حرکت کن،یاد بگیر و انجام بده ،هرچه بیشتر بیاموزی اعتماد به نفست بیشتر میشه و بهتر عمل میکنی در ضمن توی دو گوشت پنبه بزار و فقط سعی کن از کاری که انجام میدی لذت ببری و هر وقت اوج شادی رو توی قلبت حس کردی ،انوقته که معنای زندگی رو درک کردی .
🍀
انت جان ترسهای ما ادمها با گذر عمر رشد میکنه پس از همین حالا شروع کن مثل دختری که در فیلم ، خودش را رها و اوج رو تجربه کرد .فکر کن موسیقی همون ایمانش بود که به اون قدرت پرواز رو داد .
🍀

تو هم میتوانی پرواز کنی ،باید مهارتت رو افزایش بدی ،به نتیجه فکر نکن .
🍀

و اما حرف اخر کسی که حرف مفت میزند هر کار کنی کار خودش را میکند .
فقط شروع کن میبینی که ترسها چیزی جز سراب نبوده
🍀
دوستدارت مارپل

#عزتنفس#ایمان #ترس#تلاش#باور
#افراد_مسموم#مهارت#ترس_از _نتیجه
#کتاب_باشگاه_پنج_صبحی_ها
#رابین_شارما

#ترس_شکست#بیکفایتی#بیعرضه
#مسابقات_ورزشی#شادی#فرار#عزتنفس

قهر مارپل و پوارو قسمت چهارم


پ: مارپل جان الان کجایی؟
م: هتل kingstone
پ.شبی چند دادی ؟
م: چیه از پول خودم نباید برای خودم‌خرج کنم ؟
پ: من چیزی گفتم والله برو برای خودت خرج کن ،برو برای خودت لباس بخر برو ارایشگاه
م : حتمن مثل دختر عمه ات کاترین ،حتمن اگر برای منن یکی اینطور خرج میکرد من هم باسلیقه میشدم هم شیک پوش .اون انقدر پول خرج کرده تا با سلیقه شده ،از اول که باسلیقه بدنیا نیومده ،شانسش مثل من نبوده که با یکی مثل تو ازدواج کنه که هشتش گره نه اشه . تا میام دهن باز کنم دلم بازشه از بی پولی و غصه هات میگی .
پ: تو چیزی خواستی من نخرم تو هیچ وقت از من چیزی نخواستی
م:خوب من ملاحظه بیکاریت رو کردم نمیگفتم که ناراحت نشی.
پ: خوب الان چی میخوای برات بخرم عزیزم ؟
م: الان برای نامزدی خواهرم باید لباس بخرم ارایشگاه برم که با سلیقه شم .بعدشم برای نامزدی خواهرم باید کادو ببریم .
پ.لباس و ارایشگاهت چشم ولی مگه نامزدی برای تو نیوردند و فامیلهای تو هستند پس تو بخر من از کجا پول بیارم .حتمن طلا میخوای بخری ؟
م: پس چی فکر کردی من خواهر بزرگم نه مثل همین کاترین باسلیقه شما که انقدر سنگش رو به سینه میزنی ۶ تا بشقاب ببریم .
پ: عزیزم من غلط کردم چه جوری عدرخواهی کنم که دست از سر این حرفی که در مورد کاترین زدم برداری .بعد هم اینکه سکه ۲۰ سال پیش ۱۰۰ دلار بود نه الان ۲۰۰۰۰۰ دلار شده از کجا بیارم ؟
م: خوب خواهرم اینها که سکه دادند چی شد ؟ مگه دست منه ؟ همون رو بردار بیار ؟
پ: خوب فروختیم خونه خریدیم
مارپل :پوارو من واقعن از دستت خسته شدم منو دیونه کردی
پ: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید و من دیونه توام .الان میام دنبالت میارمت خونه .مگه چند تا مارپل تو دنیا هست یادت هست تو کارت عروسیمون چی نوشته بودیم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ فرخزاد
زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند .
#اختلاف_زناشویی#کادو#دوست_داشتن

صد کتابی که باید در ایام کرونایی خواند

😊
سلام شبتون به خیر
امروز قصد دارم در مورد تجربه ام در خصوص جستجو در گوگل صحبت کنم .
خیلی اوقات در مورد حل مسئله ای به بن بست میرسیم از موتور جستجوی گوگل استفاده میکنیم و او هم اطلاعاتش را بسان حاتم طایی از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در اختیار ما میگذارد و ما میمانیم با دنیایی از اطلاعات که ممکن است پر از نقایص زیادی باشد بنابراین ما با مشکل بزرگتری ‌مواجه میشویم که بالاخره کدام درست است و کدام غلط 🤔
یکی از جستجوهای مورد علاقه من خواندن کتابهای مطرح بود که پس از وارد کردن ان هزاران تیتر با عنوانهای
۱۰۰ کتابی که باید قبل از مرگ خواند (۱۰مورد )
۱۰۰۱ کتابی که باید در بیمارستان خواند(۵ مورد)
۱۵۰ کتابی که باید در ایام کرونا خواند
۴۰ کتابی که برای پولدارشدن باید خواند
۵۱ کتابی که برای افزایش اعتماد به نفس باید خواند .
۸۳ کتابی برای اینکه چگونه زن و مرده ایده ال خود را پیدا کنیم .

حالا فرض کنید من گزینه اول را که شامل ده صفحه بود انتخاب میکردم .در ابتدا خواندن این صفحات مشکلی برایم ایجاد نمیکرد جایی برای من مشکل پیدا میشد که صد کتاب در هر صفحه از نظر هر نویسنده ای با نویسنده ای دیگر متفاوت بود و تعداد انتخابهای من از بین ۱۰۰ تا ۱۰۰۰ میشد .
از انجایی که من فکر میکردم خدای ناکرده نکند من به رحمت خدا بروم و کتابی را نخوانم دچار استرس میشدم و خیلی از کتابها را میخریدم ‌و بعد از خالی کردن جیبیم، کتابها را به کتابهای خوانده نشده اضافه میکردم بعد بیشتر حالم بد میشد و کتابهای خوانده شده را می بخشیدم و مجددا با نگاه به کتابهای نخوانده در کتابخانه دچار عذاب وجدان بیشتر میشدم .
بعد از اینکه سرم محکم بر سنگ کوبیده شد و کتابخانه ام مثل کمد اقای وپی شده بود ، تصمیم گرفتم راه حل منطقی برای خودم پیدا کنم .
اول اینکه اگر کتابی را انتخاب می کنم از کسی کمک بگیرم که سلایق من را میشناسد و یا کتاب مورد تایید افراد زیادی بوده .
در ثانی دلیل ندارد وقتی کسی ۱۰۰ کتابی را در صفحه ای معرفی میکند حتمن کتاب خوبی باشد چون نظر اوست و ما میتوانیم کمک بگیریم و لزومی بر تهیه ان نیست .
ثالثن :من هم به زودی لیست ۱۰۰ کتابی که خودم خوانده ام را در این صفحه خواهم گذاشت تا عزت نفس خودم هم افزایش پیدا کنم و هم دل کودک مردم آزارم را خنک کنم 😁.

با خودت مهربان باش

🍁
سلام دوستان صبحتون به خیر

داشتم فکر میکردم که در این ایام کرونا چرا حالم بدهست و نمیتونم برای بهبود روحیه ام کاری کنم.
متاسفانه اینکه کرونای عالم تاب از مشرق زمین طلوع کرد در اختیار من نبوده و من به شخصه هیچ دخالتی در بوجود اومدن این شرایط نداشتم ولی درهر صورت بودن این ویروس،زندگی ما رو دچار تغییر و تحول زیادی کرد.
یکی از این موارد این بود که ما رو از فعالیتهای اجتماعی دور کرد و برای شخص من که نشستن روی زمین برای ثانیه ای گناه کبیره بود خانه نشینی عذاب دردناکی بود.
من که فکر میکردم ادم کسی هست کهاز صبح خروسخون ، بقدری ایستاده تلاش کند که شب دراز کش به خانه برسد،خانه نشینی رو ابتدا با غر و لند رو قبول کردم چون باز هم دست من نبود.ولی وقتی دقت کردم دیدم ارزشمند بودنم را وابسته به کار کردنم میدونستم در حالیکه من حتی بدون هیچ کاری و بدون وابستگی به فعالیتهام نیز انسان باارزشی هستم .وقتی که مدت بیشتری در خانه بودم متوجه شدم شده ام که چه قدر خسته ام و اگر در کسی حتی غریبه ها این حجم خستگی را میدیدم به او پیشنهاد می کردم بیشتر استراحت کند .
داشتم فکر میکردم برای همه ننه هستم برای خودم زن بابا چرا با خودم دوست نیستم
بعضی اوقات بد نیست نسبت به خودمون مهربون باشیم و یه آنتراکهایی به خودمون بدیم
۱-مثلن هیچ اشکالی نداره گاهی اوقات تا لنگ ظهر هم بخوابیم .
۲-یا بعضی وقتها زنگ تلفن رو جواب ندیم .
۳.یا مثلن هیچ اشکالی ندارد گاهی هیچ کاری نکنیم و ول بچرخیم .
پس به قول اقای ربی استاد ارجمندم برو ولگردی کن رفیق
البته گاهی اوقات نه همیشه
پس با خودمان مهربان باشیم همیشه

قهر مارپل و پوارو قسمت سوم

🌹
صدای زنگ موبایل مارپل را از سرزمین فکرهایش بیرون کشید و به خودش اورد.با ناامیدی به موبایل نگاه کرد این بار خودش بود دوباره خشمش شعله ور شد که چرا زودتر زنگ نزده است خواست جواب ندهد دید بین کشمکش عقل و دلش ،این دل است که فرمان را بدست گرفته گوشی را برداشت .
پ:سلام مارپل خوبی عزیزم؟کجایی ازت خبری نیست بی سر و صدا رفتی فکر دل من رو نمیکنی؟
م : سلام خوبم حالا دلت تنگ شده بعد از دو هفته زنگ زدی ؟ عجله نکردی ؟
پ:گفتم که بزار یه خورده تنها باشی ببینم شاید از دستم خسته شدی اگر بدونم من ناراحتت میکنم خودم رو نمیبخشم.
م: میدونی من دیگه از دستت خسته شدم واقعن کلافه ام کردی میخوام برم پیش پدر مادرم .
پ: اگر واقعن اینطوریه، باشه برو بهت نامزدی خواهرت خوش بگذره.
م:کی به تو گفته؟
پ:جولیا زنگ زد دعوتم کرد برای اخر هفته یِ بعد.و من برای مراسم میام
م:خوب پس خواهرم زنگ زده مجبور شدی زنگ زدی؟
پ: نه من میخواستم زنگ بزنم ولی خوب با زنگ خواهرت مطمین شدم که بهت زنگ بزنم .
م:زنگ خواهرم چه ربطی به اطمینان تو داشت؟
پ:اینکه تو دوستم داری مارپل ولی همیشه وانمود میکنی که حوصله ام رو نداری .
م:خوب تو اعتماد به نفس خوبی داری و همیشه فکر میکنی من دوستت دارم.
پ: باشه تو راست میگی ولی ممنون که یاداوری کردی که من با بایدن جلسه دارم .
مارپل از دست خواهرش دوست داشت سرش را بکوبد به دیوار بلافاصله گفت : خوب من خواستم برات کلاس بزارم این همه من هوات رو دارم ولی دریغ از تو .
پ: چی کار باید میکردم و نکردم ؟
م: اینکه تو نامزدی انگشتری که من دوست داشتم نخریدی ؟
پ: تو برای این موضوع رفتی ؟ اینکه برای ۲۰ ساله پیش هست
م : اره ولی چون نامزدی خواهرمه یادم افتاد .
پ: الان پس برای چی رفتی ؟
م: اصلن از اینکه این همه وفاداری من رو نمیینی شاکی هستم و سرکوفت زنهای دیگه رو سر من میزنی ؟ خوب میرفتی اونها رو میگرفتی؟ من همین قدر بلدم بیشتر بلد نیستم .
پ: من کی سرکوفت بقیه رو به تو زدم ؟
م: وقتی کیف خریدم گفتی دختر عمه ام کاترین خیلی کیفهای قشنگی انتخاب میکنه و موقع خرید از یکی کمک بگیر.من همینقدر بلدم اصلن سلیقه ام اینطوریه ؟ چرا موقع ازدواج به این مسایل دقت نکردی .
پ : این یعنی سرکوفت ؟اولن اگر فکر کردی من سرکوفت زدم و ناراحت شدی ازت عذرخواهی میکنم و همین یعنی اینکه دوستت دارم .درثانی من میدونم هر کسی یه شخصیتی و علایقی داره و بر حسب اینکه چی رو دوست داره تو اون زمینه اصولن چون توجه بیشتری کرده بهتر میتونه انتخاب میکنه و هیچ کس نمیتونه ادعا کنه که تو همه چی بهترینه حتی خود من.
ادامه دارد

قهر مارپل و پوارور قسمت دوم

🤔
پوارو نامه مارپل را بارها و بارها خواند .از وقتی که مهاجرت کرده بودند، با معضلات عجیب و غریبی دست و پنجه نرم کرده بودند که باعث شده بود خیلی عصبی شوند،یکی از این مسایلی که خیلی آزارش میداد بیکاری اش بود و اینکه فکر میکرد شناخته شده تر از این حرفها باشد و هر جا برود به او کار میدهند ولی گویا فقط یک توهم بود و فقط مارپل و فامیلهایش او را میشناختند.
سعی کرد دوباره اختلافشان را ریشه یابی کند.
به خودش نهیب زد تو که نارحتی ات از چیزی دیگری بود چرا به زبان دیگری مطرح کردی ؟
چرا نگفتی که حرص میخوری تو خانه نشین باشی و او برود سر کار ؟
چرا مطرح نکردی نمیتوانی ببینی از کله صبح تا بوق سگ ،مارپل برود سر کار و این همه تلاش کند که نشاندهنده قدرتش هست در حالیکه در مقابل این کارها تو احساس بی ارزشی تجربه میکنی ؟
چرا نگفتی از این حرص میخورم که من به چه دردت میخورم تو که همه جا پای مشکلات خودت و من ایستادی و دم برنیاوردی ؟
کاشکی میگفتی حداقل دوست دارم از من بخواهی کمکت کنم هرچند که تو توانمندی ؟
چرا نگفتی کاشکی من هم مثل تو انقدر انعطاف پذیر بودم و با شرایط میتوانستم کنار بیایم نه اینکه غرورم مانع کارم شود .
کاشکی به او میگفتی که دوستش داری و شبی که حالش وخیم بود و بدنش مثل کوره میسوخت تو تا صبح بالای سرش نشستی و دستمال نمدار روی پیشانی اش گذاشتی و او هیچوقت متوجه نشد .
چرا به او نگفتی من فکر میکردم وقتی دست پر خانه می ایم تو متوجه دوست داشتن من میشوی ؟
چرا نگرانیت را در موردش با انتقاد کردن نشان دادی ؟
چر از راه نرسیده نگرانیت را با سرزنش بر سرش کوباندی ؟
تو که خوب میدانی همیشه در کنارت بوده ،هست و خواهد بود ،انهم در شرایطی که تو مسبب اَش بودی ؟
در فکر پوارو تمام این حرفها رژه میرفت ،پوارو جمله نیچه را دوباره خواند و با خودش تکرار کرد و میدید مارپل تنها کسی ست که او حاضر هست تا اخر عمر کنارش بماند و حالا او مامده بود که چه کاری باید انجام دهد .
نیچه#ازدواج#اختلاف#
#عزتنفس#مارپل#پوارو#