وب سایت شخصی محبوبه چنگیز

خانم مارپل به منزل نو میرود-قسمت چهارم

سلام آنت عزیز

خوبی ؟

خیلی دلم برایت تنگ‌شده است

خوشبختانه ما در کنار خانه عمه کتی ، خانه ای اجاره کرده ایم ،خانه ای نسبتن بزرگ با کلی اتاق، که نمیدانم چگونه آنها را پر کنم و با چه پر کنم ،حسابی کلافه ام .مدام میروم خانه را ورانداز میکنم .واقعن نمیدانم چرا پوارو این خانه را برایم گرفته

راستی بقدری در اینجا حمل بار گران است که خودم با فرغون انرا جابجا میکنم همانطور که در عکس میبینی، قوزم درامده و از شدت استرس همان دو شوید مویی که بر سر داشتم ریخته است .

از همه بدتر اینکه ،خبر از اجناس نداری اینجا هم، تورم بیداد میکند و جنسی گیر نمی آید بیچاره ،جوانهای دم بخت، اجناسی که در عکس میبینی ،از بازار دست دوم فروشها خریدم می بینی که دیواره هایشان غر شده است ولی برای ما کافی است .

خدا را شکر عمه کتی تا حدودی برایمان ارث گذاشته است که توانستیم همین ها را بخریم ‌

فکر نمیکردم خانه چیدن و اسباب کشی انقدر سخت باشد حتمن تعجب میکنی 🙄پس خانه قبلی را چه کسی چیده بود ؟

راستش پدر پوارو خانه را به ماهدیه داده بود و مادر من کل اثاث خانه را برایم خرید و من و پوارو مثل دو تا مرغ عشق در ان سکنی گزیدیم و مرگ عمه کتی باعث کوچ ما از لانه ی مان شد .

بلی همه رفتنی هستند ولی ما به خانه دیگری رفتیم 😁

دعا کن ذهن من از این همه آشوب رها شود و اتاقهایمان را به بهترین نحوه ممکن پر کنیم

خانه ای که هر کس در آن وارد شود ارامش را تجربه کند و وقتی از خانه ما میرود حالش خوب شود.

خیلی ارزوی چنین خانه ای را دارم ولی نمیدانم چگونه. تنها چیزی که به ذهنم میرسد باید از اینترنتکمک بگیرم و تا میتوانم جستجو کنم .

می دانی انت عزیزم الان عزت نفس خود من در این حالت صفر است😁 و نمیتوانم برای تو نسخه ای بپیچم ولی با خودم مرتب تکرار میکنم مارپل جان تو میتوانی 😁تو شاخ غول را شکسته ای 😁حالا در خریدن جنس و چیدن اجناس مانده ای و اینگونه سعی میکنم عزت نفس خود را باد کنم 😆

انت جان به محض اینکه اثاثها را چیدم دعوتت میکنم که به منزلم بیایی ،راستی یادت نرود برایم دعا کنی اجناس خوب و با کیفیتی برای خانه پیدا کنم .

ماجراهای مارپل قسمت اول

ماجراهای مارپل قسمت سوم

ماجراهای مارپل قسمت پنجم

فرق عزت نفس و اعتماد به نفس به زبان آدمیزاد

مقدمه

به یاد دارم که هر وقت  میخواستتد فرد موفقی را در بین فرزندان فامیل و بعدها در محیط کار مثال بزنند، اسم مرا بر زبان می آوردند و به فرزندانشان میگفتند که از من یاد بگیرند  چگونه پله های ترقی را دو تا یکی طی کردم و من هم با شنیدن این صحبتها قند در دلم اب میشد و تا هفت آسمان از فرط خوشحالی پرواز می کردم و برای حفظ این تایید ها سخت کار می کردم

 من آنقدر مهارت داشتم که هر آنچه را که اموختم در زندگی ام به کار گیرم  و از آن  بعنوان منبع درآمدی برای خود ایجاد کنم حتی اگر دانسته هایم در حد پر کاه بود، به خاطر همین توانمندی که داشتم اصولن برای کارهای تیمی انتخاب می شدم و همه جز افتخاراتشون بود که من جز اعضای تیم هستم چون من فقط به پیروزی فکر میکردم

سالیان سال گذشت و من همچنان به عنوان نیروی کارآمد مانند رباط و مطیع در سیستم کار می­کردم .در اداره نیز کارمندی بودم که  هر چه میگفتند گوش میدادم و انقدر کارقبول میکردم تا به قول معروف آمپر میسوزاندم و مانند گاو نه من شیرده با عصبانیت  تمام زحماتم را به باد می دادم

با اینکه سعی می کردم با آدمهای ناسازگار،موذی و بدجنس  درگیر نشوم وبه قول معروف اهسته بروم آهسته بیایم باز شکار چنین افرادی می شدم و چون راههای برخورد با این افراد را بلد نبودم در نهایت یا با فرار کردن و خارج شدن از تیم و یا با پرخاشگری به علت آزارهای زیاد رفتارهای هیجانی از خودم بروز میدادم که در هردو صورت علیرغم تمام زحماتی که در گروه کشیده بودم  بعنوان فرد ناسازگاری شناخته می شدم و از تیم بیرون میآمدم یا اخراجم میکردند. چونکه  هیجاناتم را نمیتوانستم کنترل کنم و  وارد بازی روانی انها میشدم و آنها با سیاستهای خود، مرا یا با خواسته خود و یا با خواسته خودشان کنار میگذاشتند . وقتی من را از کار کنار می گذاشتند من احساس بی ارزشی را تجربه میکردم ولی با اینکه این جمله را شنیده بودم ” وقتی اسکناسی مچاله میشود از ارزش ان ذره ای کم نمیشود “ولی من این را شنیده بودم ولی باور نداشتم

یکی دیگه از مسایلی که داشتم این بود که دوست داشتم از حقم دفاع کنم ولی قادر به انجام این کار نبودم  با اینکه در عرصه های مختلف مهارتهای زیادی کسب کرده و  آدم توانمندی بودم ، در مهارتهای تیمی خیلی خوب نبودم.

اگر در غار زندگی میکردم قطعن خیلی موفق تر بودم ولی از آنجایی که انسان موجودیست اجتماعی و لازمه سلامت روانیک فرد ، بودن در جامعه است

این مطالب را خدمتتون عرض کردم که بگویم لزومن  انسان موفقی که  دارای مهارتهای زیادی ست نمیتواند خوشحال باشد و برخی از افراد  شخصیت شان با

داشته هایشان  شکل می گیرد 

تعریف عزت نفس

          عزت نفس یا همان   به معنای خود ارزشمندی است حالا این یعنی چه ؟  self esteem

من سعی میکنم با مثالی این کلمه را برای شما عزیزان روشن کنم .

بطور مثال ما اگر باغی را در نظر بگیریم خاک این زمین را میتوان به عنوان عزت نفس در نظر گرفت که هر چه مرغوبتر باشد عزت نفس ما سالمتر است

وهمانطور که کودهای شیمیایی و مدل شخم زدن در بهبود و تقویت خاک مهم است موارد زیادی از جمله محیط خانواده ،جامعه در بهبود عزت نفس ما  موثرند و هر

چه این زمین سالمتر باشد ما هر چه در ان بکاریم کیفیت بهتری   خواهد داشت .

به زبان ساده تر،عزت نفس میزان ارزشمندی و احساس رضایتی که ما نسبت به خودمان داریم فارغ از کلیه مدارک و موفقیتهای مالی، اجتماعی که

کسب کرده ایم به عبارتی اینکه  با دقت به خودمان نگاه کنیم و از خود بپرسیم

آیا خودم را بدون داشتن تحصیلات و …… انسان مهم و مفیدی می دانم؟

آیا من چون ارزشمند هستم کار می کنم یا کار می کنم که ازشمندی خود را ثابت کنم

آیا من چون مدیر هستم مفید و ارزشمند و یا اگر شغل دیگری و سمت پایین تری هم داشتم باز ارزشمند هستم ؟

آیا وقتی در جمع هستم میتوانم نظرم را با حفظ احترام به خودم و دیگران بیان کنم و یا سکوت می کنم و مطابق جمع رفتار میکنم هر چند بر خلاف میلم باشد

آیا اگر حقی از من زایل کنند می توانم از آن دفاع کنم و یا با گفتن این جمله که مهم نیست که کار به اسم چه کسی باشد من برای دل خودم کار کردم ،کلاه

بر سر خود گذاشته و سکوت میکنید و از حق خود میگذرید ؟

آیا هیچوقت ترفیع را حق خود می دانید و یا میگویید باید خودشان شعورشان برسد و اینگونه مسئولیت را ازگردن خود باز می کنید ؟

آیا با بی احترامی های دیگران برخورد میکنید و یا خود را فردی متواضع نشان می دهید  که هر کسی اجازه این را به خودش میدهد که شخصیت شما را لگدمال کند و شما در درون از این رفتارها حرص یخورید، در دلتان خشمتان را تبدیل به کینه میکنید  و یا پای غیبت و افرادی مثل طاهره خانم را در زندگیتان باز می کنید و سعی میکنید با بدگویی، مقداری از کینه خود را خالی کنید ؟

عزت نفس پس تا حالا متوجه شدیم که شامل تعاریف زیر است

کسی که از خودش از نظر جسمی ،روحی ،کیفیت زندگی و….. راضی است نه از خودراضی و مغرور

بعبارتی خودش را با تمام معایب و نقایصش قبول دارد نه از قدکوتاهش شکایتی میکند و نه از دماغ بزرگش ناراضی است، نه با شغلش درگیر است نه

بااقداماتی که در طول زندگیش برای بهبود خود انجام داده مکالمه دارد و خود را سرزنش نمیکند بلکه به شکستهای خود بعنوان تجربه نگاه می کند کسی که هم به خودش احترام میگذارد و هم به دیگران ،هم از خودش مراقبت میکند و هم از دیگران .برای خودش مرزهایی قرار میدهد نه به کسی اجازه میدهد وارد حریمش شوند نه خودش وارد حریم کسی می شود .

کسی که خودش و دیگران را ارزشمند می داند

کسی قدرت انتخاب دارد ودچار تردید نمیشود .

بطورمثال کسانی که دارای عزت نفس کمی هستند اگر خریدی برای خود انجام دهند، اگر شخصی سلیقه آنها را زیر سوال ببرد ،این افراد آن جنس را برای همیشه کنار میگذارند حتی اگر برای تهیه ان کلی زحمت کشیده باشند .

کسی که مشخصات فوق را دارد دارای عزت نفس خوبی است و عزت نفس می تواند بنابر شرایط جامعه و موقعیتهایی که داریم رابطه سینوسی پیدا کند ودچار نوسان شود هرچه عزت نفس ما بیشتر باشد ما احساس ارزشمندی بیشتری تجربه میکنیم و چنین افرادی  با افراد خودخواه متفاوتند

اما کسانی که خودخواه هستند دارای این خصوصیات  اخلاقی هستند که

فقط از خودشان راضی هستند

فقط به خودشان احترام میگذارند

فقط خودش را ارزشمند میدانند

تعریف اعتماد به نفس

اعتماد به نفس  self confidence  یعنی خودکارآمدی میباشد اینکه من مهارتی در انجام کاری داشته باشم و یا یک متخصص مشهوری باشم . اعتماد به نفس در واقع در واقع به صورت موردی است مانند فوتبالیست معروف ،پزشک با تجربه .کسی که فوتبالیست معروفی است اصولن پزشک مشهوری نیست پس در زمینه پزشکی اعتماد به نفس ندارد

در واقع کسی که اعتماد به نفس خوبی دارد لزومن عزت نفس خوبی ندارد همانطورکه من خیلی از انسانهای متخصص را دیدم که از زندگی خود راضی یستند و صرفن به یک ماشین تولید کار و پول تبدیل شده اند .

 

تفاوتهای عزت نفس و اعتماد به نفس

عزت نفس از طریق باورهای ما در مود خودمان شکل میگیرد و تغییر ان سخت هست ولی اعتماد به نفس با تلاش وتمرین مستمر و مهارت ،در یک مورد خاص بدست می آید مانند نویسنده شدن

اعتماد به نفس کاذب داریم ولی عزت نفس کاذب نداریم

اعتماد به نفس کاذب شخص ادعای مطلبی را می کند که قادر به انجام ان نیست و در موقع عمل دچار مشکل می شود

عزت نفس در هر صورت میتواند بهبود پیدا کند و کسی که شخصی دچار خودشیفتگی میشود که فقط به خودش بها میدهد در واقع او هم دچار عزت

نفس پایینی است که مدل رفتار او با دیگران متفاوت است و برای پوشش دادن این مسئله  خود، برای اینکه کم نیاورد ،از موضع بالا برخورد میکند .

اگر عزت نفس مانند خاک یک زمین باشد درختان اعتماد به نفسهای ما هستند، اگر این خاک مرغوب باشد اعتماد به نفسمان را در هر زمینه ای زودتر وراحتتر

بدست میآوریم ولی هر که اعتماد بنفس دارد لزومن عزت نفس خوبی ندارد .

آنت چگونه مشورت میکند-قسمت سوم

خانم مارپل آنت رو دوباره صدا زد وهمونطور که عکسی رو بهش نشون میداد گفت آنت جان این عکس را به یاد میاری ؟آنت با تعجب نگاه میکنه و میگه بله اینها پدر و مادرم هستند ولی اون رباط کیه ؟

خانم مارپل میگه تو هستی عزیز دلم .

در رابطه با بله گفتن هایت مدل دیگری هم بود  که بله میگفتی  و اون در رابطه با عقاید ،باورها و سلیقه هاو حتی مذهب  تو هست که تا وقتی کوچیک بودی تا حدی تبعیت از این باورها لازم بود چون باعث میشد تو از خودت مراقبت کنی .

ولی وقتی تمام نظام فکری تو  توسط دیگران برنامه ریزی میشه ، وقتی موردی جدیدی توی زندگی تو اتفاق میفتاد میترسیدی که تجربه اش کنی و با هزاران نفر مشورت میکردی که آیا اون کار رو انجام بدی یا نه ؟ خیلی وقتها هم میرفتی انجام میدادی و بعد مشورت میکردی چون از خودت مطمین نبودی .

یادت هست دوستی اعتقاداتت را زیر سوال برد و نتوانستی دفاع کنی و جواب قابل قبولی نداشتی ،چون مذهب  به ما ارث رسیده و خیلی ها از ما ها اون رو پذیرفتیم بدون اینکه خودمون تحقیقی در موردش بکنیم .

خیلی چیزهای دیگه هم توی زندگی اینطوری هست مثل درسخوندن ها ، نحوه زندگی کردن ها ،بایدها ؟

اصلن کی به تو گفته بچه زرنگ باید ریاضی بخونه ؟

کی گفته هر کی بره خارج از کشور خوشبخته ؟

کی گفته ایران جای زندگی نیست ؟

کی گفته کدوم قوم و نژاد ایرانی خوبه و کدوم بدند ؟

اصلن بد و خوب رو کی تعیین کرده ؟

خیلی چیزهای دیگه که وقتی فکر میکنی میبینی دلیل های محکمی دلیل  بر قبول  یا رد اونها نداری ؟

چون هیچوقت در مورد اونها نه تحقیقی کردی و نه تفکری ؟

هر چه را شنیدی باور کردی و بدون تعقل  اویزه گوشهات کردی؟

آنت همونطور که به حرفهای خانم مارپل فکر میکرد  از حضورش مرخص شد تا فردا مفصل تر با او صحبت کند .

شکر بابت لحظه حال

#نانومحتوا#عزت_نفس#روز_نهم#تفکر

#عقاید#باورها #مشورت

آنت و خانم مارپل-قسمت دوم

🌞

سلام امروز میخوام به قصه بگم

آنت دختر همسایه یِ،خانم مارپل که به《گاو نُه من شیرده》 معروف  بود، از خانم  مارپل خواست که کمکش کنه تا بفهمه چرا مردم این لقب را به او داده اند.

خانم مارپل هم در این دوران کرونایی وبیکاری ،سعی کرد پرونده رو بپذیره و به او برای حل این معما کمک کنه .

بعد از گفتگوهای زیادی که بین ای دو نفر  انجام شد خانم مارپل فهمید که  این رشته سر دراز داره و سعی کرد با استفاده از جمله قصار《 کم گوی و گزیده گوی چون دُر 》حق مطلب را ادا کنه. هر چند میدانست  برای اینکه آنت را خسته نکند باید  کشفیاتش را طی چند روز در اختیار او قرار دهد .

پس با نگاه مهربان به آنت گفت دخترم ،آنت عزیزم ،تو بچه مهربان و حرف گوش کن خانواده بودی و  یه جورایی بچه مثبت .

هر کاری  دیگران میگفتند تو اجرا میکردی یا از سر مهربانی و یا از سر مهرطلبی وماشین اجرایی خانواده بودی و گاهی وقتها مانند بز اُخفَش بله بله میگفتی ،همیشه الویتهای دیگران را بر الویتهای خودت ترجیح میدادی، وقتی که  میدیدی انها متوجه خوبیهایت میشوند خوب تو راضی میشدی و همیشه خندان بودی ولی وقتی این اتفاق نمیفتاد کم کم کودک خشمگینت تبدیل به کوسه ی خشمگین میشد و از آنها دلگیر میشدی .

گاهی اوقات نیز الویتهایت را میدانستی ،ولی چون باز از سر مهربانی نه نمیتوانستی بگویی اینها باعث عصبانیتت  میشد و از زیادی بار مسئولیتی که بر عهده گرفته بودی خشمگین میشدی .

حال تصور کن چه جانفشانیهایی کردی که دوست داشتی تقدیر شود و چه دلخوریهایی داشتی که بر زبان نیوردی و بعد متوجه شدی که دیگران برای تو مثل خودت دلسوزانه قدم برنمیدارند و هر کس به فکر خویشه ،کوسه به فکر ریشه 😆

اونوقت بود اتشفشان حشمت فوران میکرد و  متظر فرصت میشدی  که حالشان را بگیری و خشمت را خالی کنی و در ظلمی که بر تو رفته است روضه بخوانی .

یادت هست روزی دوستت جولیا  به تو گفت یه لیوان آب  به من میدی و تو کنار یخچال ایستاده بودی

گفت اری

گفت یادت هست گفتی مگه من نوکرتم ،فقط چشمت منو میبینه ،من همه کارهات رو  باید بکنم و هر چه که  بر دل داشتی  و رودل بود یکدفعه بر سرش خالی کردی و تصورات مثبت  او را نیز در مورد خودت از بین بردی و تمام کارهایت را با منت گذاشتن از بین بردی و در جا دوستت سکته کرد و دار فانی را وداع گفت ِهیچ دقت کردی که چند مورد از این روابط دوستانه ات را به باد دادی ؟

انت گفت : خیلی

گفت این یک وجهی از مشکلات تو بود بقیه انرا در پستهای اتی خواهم‌گفت

داستانهای مرتبط

 

داستان مارپل -قسمت اول

داستان مارپل قسمت سوم  

 

 

بوقلمون صفت

سلام دوستان روزتون به خیر

امروز میخوام در مورد اینکه چه قدر ما ادمها میتونیم پذیرفته باشیم و نوردتایید قرار بگیریم  صحبت کنم

🛑اول از همه بگم که

👈اگر یک نفر ۱۰۰ درصد موردتایید همه هست و همه عاشقشندو براش می میرند،بدونید اون شخص یا بوقلمون صفت که در هرجا که آش هست ایشون فراشه و مغزش با  گچ پُر شده  و یا اینکه اون شخص  یک شخص بزدل ، ترسویی ست  که شهامت گفتن حرفهاش رو نداره .

👈 اگر آمار  هواداران مان  زیر ۵۰ درصد است  بدانید که ما یک ناسازگار هستیم و باید برای بهبود شخصیت خود قدم برداریم  و اگر بالای ۵۰ درصد است ما یک شخصیت متعادلی داریم .

👈 اگر هر شخصی ،چهار چوب عقاید مشخصی داشته باشه قاعده اش اینه که یک سری مخالف خواهد داشت و یک سری موافق و اگر ما اصولن ادم منطقی ،فهمیده و درستی باشیم سعی نمیکنیم با مخالفان  بجنگیم بلکه متوجه میشیم که بودن چنین اتفاقی در زندگی یک فرد امری ست  طبیعی و نمی ریم  سریش شیم که از ما خوششون بیاد و سعی کنیم نظرشون رو جلب کنیم و درضمن ما هم ممکنه از یه سری ادمها خوشمون نیاد و هیچوقت اون افراد را دوست خود، قرار ندیم و حتی باهاشون همکلام نشیم چون وجه مشترکی نداریم و دلیلی بر جنگیدن وجود ندارد .

🙏شکر بابت لحظه حال

#نانومحتوا#عزت_نفس#روز_هفتم #تاییدطلبی#بوقلمون_صفت#ترسو

#اعتقاد#ارزشمندی

چگونه بله گفتم

سلام دوستان

روزتون به خیر

میخواستم بگم درست که نه گفتن یک هنره ولی بعضی اوقات به نظرم  لازمه کارهایی رو برای برخی افراد انجام بدیم چون اگر به تمام درخواست ها جواب رد بدیم دیگه خوبی نشر پیدا نمیکنه و میشیم یه ادمی که جز منافع خودش هیچی رو در نظر نمیگیره ،نه اینکه منافعمون مهم نباشه ولی گاهی اوقات باید انسان مفیدی هم برای جامعه باشیم وگرنه تبدیل به سیب زمینی شدن کار سختی نیست.

حالا تا کجا باید بله گفت و به چه کسانی و با چه شرایطی ؟

به نظر من  قبل از اینکه بخواهیم برای کسی کاری کنیم نکات زیر رو بنظرم در نظر بگیریم خوب باشه

اولن به درخواست کسی پاسخ مثبت بدید که حس میکنید قصد سوء استفاده از شما رو نداره

دومن باید  بدون توقع باشه و نخواهیم که روزی جبران شه در غیر اینصورت اگر این اتفاق نیفته  و شخص برای  ما حبران نکنه همیشه از کرده خود پشیمونیم و حال خوشی رو تجربه نمیکنیم و ما  این قدم خیر را  برای دیگری  برمیداریم که حس مفید بودن را تجربه کنیم ضمن اینکه بیشترین کسی که حس شادمانی رو تجربه میکنه ما هستیم .

سومن  تا اون جایی باید خوبی کرد که به ادم فشار نیاد و پشتش غری  و نارضایتی نباشه .یعنی  کارهای ضروری خود  را معلق نکنیم و  زورو  بشیم بریم دنبال کار دیگران ‌و بعد کاسه چه کنم چه کنم بگیرم دستم،  که کارهای خودم مونده .

چهارمن  درخواستی رو انجام بدیم  که درتوانمون هست و طبق شرایط و محدودیت هایمان به شخص کمک کنیم .

 

مثلن اگر کسی میگه  همراهم بیا تا مشهد شما با توجه به شرایط و زمانی که دارید بگید من تا سبزوار میام بقیه اش رو نمیتونم

بعبارتی شرایط کمک کردنتون رو به صراحت و شفاف بیان کنید که تا چه حد میتونید کمک کنید که طرف مقابل هم بدونه تا کجا میتونه تو حمایت ما حساب کنه .

پنجمن وقتی بله گفتید تا جایی که قولش رو دادید  بایستید، جا نزنید و نصفه کار رو رها نکنید .

پ.ن: امکان نداره قدمی برای کسی برداشته بشه و بازتابی تودزندگی انسان نمود پیدا نکنه چه خیر باشه و چه شر

پ.ن: اگر کسی از شرایط شما سو استفاده کرد  برای او  تصمیم دیگری بگیرید و روال کار خود را برای دیگران فطع نکنیم . پ.ن: شکر بابت لحظه حال

 

ممنون از همراهی شما دوست عزیز 🍁

#نانومحتوا#عزت_نفس#ارزشمندی#روزششم#بله_گفتن

روزی که میخواستم نه بگویم

سلام دوستان

امروز میخوام یک خرده روایتهایی از مدل نه گفتنم براتون تعریف کنم.

یادمه تو یکی از کلاسهایی که میرفتم ، بهم تکلیف شده بود که به درخواست ۵ نفر نه بگو و جواب رد بده هر کسی میخواد باشه و هر شرایطی میخواد داشته باشه و یه هفته ام برای انجام این کار فرصت داشتم .

تو اون هفته اصلن کسی از من چیزی  درخواست نکرده بود ومن هم بیخیال تمرین کلاس شدم .

یه روز دیدم مادرم از پدرم درخواست خرید  از بیرون دارند و پدرم هم چون تازه به منزل رسیده بودند و خیلی خسته بودند قبول نمیکردند، دوباره برند بیرون، خلاصه از مادرم اصرار از پدرم انکار .

من که شاهد ماجرا بودم به مادرم گفتم خوب شما حاضر شید با هم بریم خلاصه مادرم با خوشحالی حاضر شدند و خواستیم بریم بیرون یاد تمرین کلاس افتادم گفتم ببخشید من  همراهتون نمیام خودتون تنهایی برید مادرم تعجب کردند و عصبانی شدند گفتند تو خودت گفتی حاضربشم بری چی شد یه دفعه نظرت برگشت گفتم نه من الان فهمیدم خسته هستم و انرژی رفتن تا مغازه رو ندارم .خلاصه طفلک مادرم با دلخوری اون روز بیخیال خرید شدند و بعد  من موندم و یه عالمه عذاب وجدان و در تعجب کاری که کرده بودم و پس از این که مادرم یه خورده اروم شدند گفتم الان دیگه خسته نیستم بیایید بریم و گفتند نمیخوام و بنده جواب رد شنیدم .

خواستم بگم دوستان باید درخواست از آدم بشه نه مثل من درخواست رو ایجاد کنید و بعد کنسل، این قبول نیست و صحت روانی و عقلی ادم  میره زیره سوال .

بعد از اون خیلی وقتها ازم درخواستی میشد میموندم تو رو دربایستی میگفتم انجام میدم بعد یاد تمرین میافتادم میرفتم میگفتم انجام نمیدم .

نکته ای که جالبه بدونید اینکه وقتی درخواست کسی رو رد میکردم انقدر احساس عذاب وجدان میکردم که دوباره میرفتم انجام میدادم .

🌴

و اما در آخر

الان اگر بدونم درخواستی هست که انجامش برام سخته و کاملن موضوع مشخصه با یه عذرخواهی بلافاصله اون درخواست رو رد میکنم .

اگر شک دارم و یا با شخص رو دربایستی دارم میگم لطفن احازه بدین فکرام رو بکنم بهتون خبر میدم و بعد سعی میکنم طوری رد کنم که به طرف مقابل برنخوره و جوابم هم قطعی باشه و جای چونه زدن برای شخص نمونه .

🌴

پ.ن :شکر بابت لحظه حال

🌴

پ.ن:مدیونید اگر فکر کنید اینجا پارک لاله ست .

#نانومحتوا#عزت_نفس#ارزشمندی#هنر_نه_گفتن#روز_پنجم

گلی که خواهرم هدیه داد

سلام دوستان  روزتون به خیر

امروز رفته بودم دیدن خواهرم، دیدم گل زیبایی روی میزش هست  بعد از سلام علیک و احوالپرسی و تعریف از گل روی میزش گفتم ناهید جان هر وقت گلت جوانه ای داد که بشه ازش حدا کرد و در گلدون دیگری کاشت لطفن یدونه برای من کنار میذاری ؟

گفت  اصلن بیا این گل مال تو

گفتم نه من نمیخوام  من یک جوانه از گل رو میخوام

گفت میگم بردار ببر .خیلی ها دنبال این گل هستند و میخواستند از من بگیرند ولی چون هدیه هست بهشون ندادم ولی تو انقدر برام عزیزی که این هدیه رو میدم به تو از دل و جون‌،کی بهتر از تو .

من که از  شنیدن این حرفها بیشتر ذوق کردم تا گرفتن گل .از خواهرم کلی تشکر کردم و همونطور که کم مونده بوده ذوق مرگ بشم  داشتم از اتاق میومدم بیرون یکی از دوستان  مرا دیدبعد از سلام و علیک گفت  با گل کجا میری ؟از کجا گل رو آوردی ؟  گفتم از خواهرم کِش رفتم

خندید و گفت آفرین به صداقتت .

گفتم نه راستش از خواهرم گرفتم و بعد خندیدم  گفت مبارکت باشه و خداحافظی کردیم و هر کدام راه خودمون رو رفتیم .

همینطور که میرفتم به حرفهایی که  به دوستمان زده بودم فکر کردم که من هر دوجمله ای که گفتم راست نبود، چون این گل واقعن هدیه خواهرم بود به من و من با گفتن حرفهایی که زدم هم  خودم رو بی ارزش کردم و هم کار خواهرم رو  واین‌چیزی نیست جز کمبود عزت نفس که آدمها هم خودشون رو دست کم میگیرند و هم بقیه رو .

من میتونستم وقتی از من پرسید گل از کجا آوردی ،خیلی راحت توضیح بدم که خواهرم هدیه با ارزشش رو به من داد و گفتن این سخن خیلی قشنگتر بود .

پ.ن : یکی از بزرگترین نعمتها در زندگی داشتن خواهر ،برادر خوب و مهربون هست .انشالله هر گسی داره خدا بهشون ببخشه .

🌷🌷

خدا را شاکرم برای داشتن خواهر و برادرهای خوب

خدا رو شاکرم بابت لحظه حال

🌷🌷

#نانومحتوا#عزت_نفس#روز_اول#خواهر#گلدان

۹۹/۰۲/۲۰ شنبه

خانم مارپل از خودش میگوید-قسمت اول

میخوام اگر دوست دارید دست شما رو بگیرم و زندگی خانم‌مارپل رو براتون تعریف کنم
خانم مارپل یه خانم خیلی بانمک،اروم و بذله گویی بود که در شهر لندن داشت به خوبی و خوشی زندگی میکرد. مثل همه زنها که دلشون خوش بود به داشتن شوهر ،بچه ،ماشین ،کار ،خانواده و دوستانش اون هم داشت از زندگیش لذت میبرد.
مردمی که از بیرون به زندگیش نگاه میکردند اینطور فکر میکردند که خانم مارپل زندگی خیلی روبراهی داره.
خانم مارپل و همسرش داشتند تازه پس از کلی زحمت به آرامش میرسیدند و زندگی مطلوبشون رو میشاختند که به صورت ناگهانی یه روز یه صاعقه ای سهمگین زد به زندگیش و کل زندگیشون رو نابود کرد به این صورت که در عرض یک هفته تمام آرزوهای خانواده دود شد، رفت هوا .
همسرش به رحمت خدا رفت وصمیمی ترین دوستش اگاتا هم به امریکا سفر کرد.
و خانم مارپل که مثل جا کلیدی به همسرش اویزون بود و مسیولیت فکر کردنش رو هم به گردن همسرش انداخته بود از جمله اینکه هر وقت کاری براش پیش میومد ، زنگ میزدبه همسرش میگفت پوارو الان میخوام لباس بخرم تو کشف کن که چه رنگی به من میاد ؟ الان میخوام برم رستوران فکر میکنی الان گرسنه هستم یا نه؟ بعضی وقتها که میخواست به صورت مستقل تصمیم بگیره زنگ میزد به اگاتا ،میگفت نمیخوام پوارو بفهمه تو میگی من بین نوشابه سیاه و زرد کدوم رو انتخاب کنم بهتره ؟
ولی خوب الان خانم مارپل مونده بود با دنیایی از مشکلات و اینکه فرمانده هان تصمیم گیریش نیز از بین رفته بودند و باید از موتور جستجوی مغز خودش استفاده میکرد که چگونه زندگی شخم زده خود را سر و سامان دهد و باغ دلخواه خود را به عمل بیاره اصلن ارزو میکرد کاشکی او هم همراه همسرش میرفت.
جالبه که مردم به دیدنش میامدند و میگفتند حالا که پوارو به رحمت خدا رفته دیگر تو اعتباری نداری ؟اعتبار یک زن به شوهرش هست پس بدبخت شدی رفت، خانم مارپل
خانم مارپل همانطورکه میگریست و کاسه چه کنم چه کنم بدست گرفته بود، چشمش به اسکناس ۱۰ پوندی مچاله شده افتاد و با خود گفت لنگه کفش در بیابان غنیمته پس انرا صاف کرد و دید اسکناس فقط مچاله شده بود و از ارزشش کاسته نشده .
همانجا سلولهای مغزش به کار افتاد که او نیز ارزشش به چیزهایی که از دست داده بوده نیست هر چند از بودن در کنار انها لذت واقعی را برده بود . پس سعی کرد بر خود مسلط شود و از خداوند برای همسرش طلب آرامش و برای خودش تفکر و آرامش خواست تا بتواند به درون خود سفر کند و معماهای رازگونه زندگیش را بیابد .

ماجراهای خانم مارپل قسمت دوم

آیا با پول می شود همه چیز را خرید

🌞

سلام دوستان

امروز میخوام یه خلاصه ای از کتاب آنچه با پول نمیتوان خرید نوشته مایکل سندل با  ترجمه روان و  نثر زیبای اقای حسن افشار بگم .

اقای میکل سندل : استاد فلسفه در دانشگاه امریکا هستند که در این کتاب سعی کردند فلسفه  اقتصاد امروزی  را در عصر حاضر  مورد بررسی قرار بدند که بسیار کتاب روان ، جالبی و تاثیر گذار بود و من خیلی دوسش داشتم .

برداشت من از کتاب

🎈اینکه تعریف فقر در دنیای امروز برای خیلی ادمها متفاوته و هر کس تعابیر خاص خودش رو داره .یکی لَنگ یه لبوان آب هست و فقیره، یکی ماشین بنز میخواد و نداره میگه فقیره بسته به توقعات ادمها این تعریف متفاوته .

🎈اینکه در دنیای امروزی همه چیز قابل خرید وفروش هست و با رواج نظام سرمایه داری ،اخلاقیات از بین میره .

🎈اینکه خیلی از افراد با پول دادن سر و ته هدیه دادن رو هم میارند چون که دوست ندارند تلاشی برای خوشحالی شخص بکنند و انقدر صمیمیت رو تجربه کنند که بدونند نیازهای طرف مقابلش چی بوده البته بیشتر در مورد دوستان نزدیک

🎈اینکه ادمها اگر کار اشتباهی میکنند افراد دلالی وجود دارند که کار غدرخواهی ما را از طرف  مقابل انجام میدهند بدون اینکه ما احساس شرم  رو بابت رفتار زشت مون تجربه کنیم .

اینکه رسانه ها ،ارگانها با گرفتن پول حاضر به تبلیغ از هر جنس بی کیفیتی هستند

🎈اینکه پدر و مادران با فروختن حق والدی خود ،فرزندان خود را به اجبار ، از خود دور میکنند .

🎈اینکه گذشتن جریمه روش خیلی سازنده ای نیست و وقتی جریمه برداشته میشه شخص دوباره اون عمل رو تکرار میکنه

🎈اینکه وقتی به بچه ها و افراد جامعه برای هر چیزی پاداش میدهند مثلن برای درس خوندنشون و یا هر کار درستی که میکنند ،تا وقتی در انجام اون کار مداومت میکنند که پاداش بگیرند و در صورت قطع ان ،کار خوب خود را رها میکنند و یاد میگیرند برای انجام هر کاری پول طلب کنند .

🎈در جامعه ای ایثار قشنگ هست که همه یه سطح کیفی زندگی داشته باشند اونوقت اگر کسی کار خوبی کرد میشه ایثار نه کسانیکه نیاز به پول دارند و مجبور به انجام کار میشند و احساس انسان بودن رو تجربه نمیکنند و جامعه به اونها به صورت یک منبع درامد نگاه میکند و افراد فقیر نیز خشم رو تجربه میکنند

🎈ترویج خوبی باید به به صورت بنیادی در جامعه صورت بگیره نه با دادن پاداش که خوب باش پاداش بگیر .

🎈گذاشتن آزمون های سراسری و تشویق نفرات برجسته هم یک کار دیگه مثبت برای نشر خوبی ست .

🎈اینکه پایین اوردن قیمت یک چیز از ارزش  اون کم میکنه مثل کتاب ،کنسرتها

#نانومحتوا