وب سایت شخصی محبوبه چنگیز

باج گیری عاطفی

🌺
سلام دوستان شبتون خوش
امشب قصد دارم در رابطه با کتاب باج گیری عاطفی، نوشته یِ خانم سوزان فوروارد صحبت کنم.
در نگاه اول فکر نمیکردم خیلی کتاب جالبی باشد چون کتاب خلع سلاح آدمهای خود شیفته را خوانده بودم،ضمن اینکهباید عرض کنم اگر بخواهم بین این دو یکی را انتخاب کنم خلع سلاح آدمهای خودشیفته راترجیح میدهم.
ولی در کل این هم به نوبه خودش نکات قابل تاملی دارد و موشکافانه تر این موضوع را بررسی کرده است .
در این کتاب ابتدا مشخصات باج گیرها را توضیح داده که این افراد جایی لنگر میاندازند که بتوانند با غارت کردن احساس و عواطف نفر مقابل خود که عموماًشخصی است قربانی، خودشان را سیراب کنند هرچند سیری ناپذیرند
طبق گفته خانم فوروارد ،کسانی که وارد این رابطه میشوند دارای عزت نفس آسیب دیده هستند چه در نقش سلطه گر بعنوان باج گیر و چه در نقش قربانی بعنوان باج دهنده با این تفاوت که مدل رفتاری متفاوتی را از هم نشان میدهند .
مهمترین خصوصیات باج گیر ها این استکه بشدت سلطه طلب و کنترلگر هستند و هیچ چیز مانند خارج شدن از زیر یوغ انها،نمیتواند منجر به عصبانیت شان شود .
خودشان را محور عالم میدانند و انقدر ازمسایل و مشکلات خود میگویند که طرف مقابل را مجبور به پذیرفته شدن خواسته ها و برطرف کردن نیازهایشان کنند و در صورتیکه شخص مقابل حاضر به پذیرفتن اوامر انها نباشد سعی میکنند با استفاده از نقاط ضعف طرف مقابل و بر انگیختن احساس گناه ،ترس و شرم خواسته خود را پیش ببرند و اگر کار ساز نباشد با برپایی جار و جنجال و متهم کردن طرف مقابل به سنگدلی ، نامهربانی و یا به او نسبت بیماریی روانی میدهند کردن چون هدف شان این استکه با تضعیف شخصیت و کاهش عزت نفس قربانیان _ انها را مجبور به سکوت کنندو مجدد زیر سلطه خود ببرند .
پ.ن: باج گیرها انسانهای عجیبی نیستند خیلی از رفتارهای پدر و مادران میتواند بعنوان یک باج گیر و فرزند در نقش باج دهنده باشد مانند زمانیکه والدینی برخورداری از ارث یک فرزند را مشروط به ازدواج با مورد دلخواه والدین میکنند .
پ.ن:زن و شوهری که به هم وابسته هستند و بعلت سختگیریهای یک نفر ،ممکن است طرف دیگر از خواسته هایش علیرغم میل باطنیش بگذرد فقط برای حفظ زندگیش .
پ.ن: باج گیر ها بندگان حریصی هستند که کاسه استجابت دعایشان را پیش طرف مقابل آورده اند نه بعنوان خداوند بلکه در نقش یک برده و هر چه قدر برده تو سری خور تر و ترسوتر بار بیشتری بر دوشش گذاشته و انقدر شیره جانشان را میمکند تا از پای درآیند

پ.ن: ادامه دارد
#قربانی#عزتنفس#فریب#ترس#خشم#سوزان_فوروارد🖌 #باج_گیری_عاطفی#

ترسها

🌷
سلام دوستان
یکی دیگر از مواردی که به شناخت خودمان کمک میکند شناسایی ترس ها و مواجهه با انهاست .
🖍
چند روز پیش سر کلاس نیروی حال بودم و موضوع درس در مورد وابستگی ،رنج و نقش آن در بهبود رشد شخصی انسانها بود.
من در کلاس مطرح کردم چون در عرض یک هفته تمام اتفاقات هولناک زندگی برایم اتفاق افتاد مانند فوت همسر ،مهاجرت دوستم ،از دست دادن کار دلخواهم ،از هر نظر مورد فشار روحی قرار گرفتم وطعم تلخ از دست دادن را در تمام ابعاد زندگی چشیده ام ولی چون دوباره زندگی خودم را ساختنم در حال حاضر وابستگی به چیزی ندارم .
🖍

اقای زمانی که مدرس دوره هستند گفتند محبوبه ،تو در آن زمانی که اتفاقات برایت افتاد رنج کشیدی؟
نمیدونم این سوال به این سادگی چرا درونم را به اتش کشید و مانند شیری که زخمی شده باشد با عصبانیت گفتم خوب هر کسی بود رنج میکشید و من هم مثل بقیه، تازه من ادم قوی بودم و مشکلاتم را خوب توانستم مدیریت کنم.
🖍
دوباره اقای زمانی تکرار کرد محبوبه یک کلمه بگو رنج کشیدی یا نه ؟
دوباره عصبانی شدم و صدایم کمی بلند شد ، اصلن دوست نداشتم اذعان کنم.حس میکردم دارند مرا شکنجه میدهند انقدر که لحظات برای من دردآور بود .
🖍
بعد از کلاس که کمی آرام شدم به رفتارم فکر کردم و خودم هم از ابراز این همه خشم تعحب کرده بودم.
کمی که دقت کردم دیدم دوست نداشتم ضعیف دیده بشوم و بعنوان آدم بی عرضه مرا قضاوت کنند .
واقعیت این بود که من رنج کشیده بودم ولی نمیخواستم انرا به زبان بیاورم و ضعیف دیده شوم .
🖍
تمام خشمم از این بود که نکند فکر میکنند من توانایی حل مشکلاتم را نداشتم .خوب واقعیت این بود که من هم انسانم و بار تحمل مشکلاتم در حد یک انسان است.،آهن نیستم که در برابر تمام مسائل مقاوم باشم دارای فکر و احساسی ام که لازمه انسان بودنم هست.
🖍
بله قسمت اسیب دیده روحم را باید می دیدم و مرهم بر رویش میگذاشتم نه اینکه زخم چرکین را ندیده بگیرم .
باید اذعان کنم که برخی مصائب بقدری سنگین هست که باید به احساسمان اجازه ناراحتی و اندوه را بدهیم و آنرا در نطفه کور نکنیم تا به خشم تبدیل شود.
🖍

پ.ن : انیمیشن inside out در مورد بیان احساسات بسیار تاثیر گذارو اموزنده
🖍

#عتنفس#ترس_ضعیف_شمرده_شدن #قوی_بودن #بیان_افکار_احساس

پازل من

 

😀

سلام دوستان صبحتون به خیر
دبشب با اقای کلانتری عزیز لایوی داشتم و در مورد پستهایم توضیح میدادم
البته فکر کنم دوستان چهره مرا به این شکل دیدند چونکه صدا واضح نبود و من مجبور بودم گوشهایم را به موبایل نزدیک کنم.
به اقای کلانتری عزیز گفتم علت اینکه من سمت نویسندگی اومدم تضادهای زیادی بود که در خودم پیدا کرده بود.
شروع این تضادها از ورودم به محیط کار شروع شد وقتی که باید درایت پیدا میکردم که بتوانم جایگاهم را در محیط پیچیده یِ اداری حفظ کنم.

هر چه قدر زمان گذشت و پیچیدگی ادمها ببشتر شد من بیشتر مشکل پیدا میکردم.
میخواستم خودم را همرنگ جماعت در محیط اداره کنم بلد نبودم مثل کلاغی که امد راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم یادش رفت.
همه مرا به بی درایتی متهم میکردند و برخی مرا اُسکول و علت عدم پیشرفت مرا رفتارهای من میدانستند .
یک بار داشتم میرفتم پیش مشاور مدیری مرا دید گفت خانم چنگیز کجا میری و از انجایی که سیاست نداشتم گفتم پیش مشاور گفت برای چی ؟ گفتم خسته شدم انقدر به من میگند اسکول خندید و مرا برد اتاقش .
گفت خانم چنگیز تا حالا عاشق شدی ؟
گفتم : بله مگه میشه کسی عاشق نشده باشه
گفت بهش رسیدی
گفتم : نه برای همین عشق شد.
گفت : هر کس دیگه ای بود میدونی چی میگفت ؟میگفت اره عاشق شدم ،عاشق خدا ،عاشق پرنده ها ،عاشق هر چیزی از زندگی هست و اکثراً جواب صریحی نمیدادند .
اینکه توی یک جامعه دروغ رایج میشه و تو دروغ نمیگی خودت را سانسور نکن و پول مشاور هم نمیخواد بدی
البته گوش ندادم و پیش مشاور رفتم .
یه سری رفتارهام باید اصلاح میشد ولی بیشتر از انچه اصلاح کنم به خاطر پذیرفته شدن ، قاطی کرده بودم دیگر نمیدانستم قبلن چی بودم؟ به چی اعتقاد داشتم ؟ اصلاً رفتارهای درست از نظر من چی بوده ؟
تا اینکه شدم مبدل به یک چنگیز به هم ریخته و درونم داغون شده بودم مثل عکس پست.
رفتم کلاسهای نویسندگی را با آقای کلانتری ثبت نام کردم
هدفم بیشتر شناختن خودم بود و آرام کردن اقیانوس متلاطم درونم
سفرهای زیادی رفتم تنهایی بیشتری را تجربه کردم و این موجهای جوشان درونم را که با کینه ،خشم ،نارضایتی خروشانتر میشدند فقط نگاه کردم ،نوشتم ،دیدم هم بیرون از خود ،هم درون خود ،فکر کردم به حوادث بیرون ، اندیشیدم به عقاید خود ،امتحان کردم هر انچه را که شک داشتم، ریسک کردم از هر چه که میترسیدم برای ساختن هر چه سریعتر پازل به هم ریخته درونم .
خوشحالم الان چون خیلی از قسمتهاش را چیدم و این بار اگر اسکل هستم آگاهانه ست و با خوشحالی میگم که اسکلم چون این اسکل بودن چیزی جز خیر برایم نداشته .

اولین سایه

🌷
سلام دوستان روز آدینتون به خیر
تا نامه ی خانم مارپل بدست آنت برسد میخواستم موضوعی را با شما در میان بگذارم .
همانطور که میدانید وقتی چیزی مانع رسیدن نور شود سایه درست میشود مثل سایه عکس من .
🌷
حال در علم روانشناسی نیز به نیمه تاریکی که در ما وجود دارد و ما مایل به دیدن انها نیستیم سایه های ما میگویند که باعث میشود از ارزشهای ما کم شود .
طبق گفته خانم دبی فورد در کتاب سایه ها “سایه ها چهره های گوناگونی دارند مانند ترسو بودن ،زیاده خواه بودن ،بی ارزش بودن ،ناتوان بودن ،مغرور بودن .
این فهرست پایانی ندارد .نیمه تاریک وجود ما مخزنی است برای همه جنبه ناپدیرفتنی مان .همه انچه موجب شرمندگی ماست و وانمود میکنیم نیستم ،چهره هایی که نمیخواهیم به دیگران نشان دهیم.”.
🌹
حال کجا سر و کله این سایه ها پیدا میشود وقتی که من نوعی با چنین ادمهایی برخورد پیدا میکنم و بر علیه شان جبهه میگیرم و یا احساس بدی را تجربه میکنم .
🌹
خاطره ای را برای شما تعریف میکنم که شبی من تصمیم گرفتم سایه های خود را ببینم اتفاقی افتاده بود بسیار برآشفته بودم . به اندازه یک بشکه بیست لیتری گریه گرده بود چشمانم باز نمیشد و بعلت زیادیِ آبغوره ای که گرفته بودم میسوخت.دماغم به اندازه یک بادکنک باد کرده بود و قرمز شده بود . میخواستم سهم خودم را در ان اتفاق که باعث به هم ریختگی من شده بود ببینم .
🌹
برایم انقدر عجیب بود که خودم نمیدانستم چنین سایه وحشتناکی دارم دیدم بقدری مغرورم که حاضرم نیستم چیزی از اشتباهم را مکتوب کنم ،تحت هیچ شرایطی حاضر نبودم انها را به زبان بیاورم شاید باورتان نشود از ساعت ۱۲ شب تا ۵ صبح این مقاومت طول کشید تا اولین اشتباهم را دیدم .
انجا بود که فهمیدم علت اینکه از ادمهای خودخواه بدم می آید خودخواهی وجود خودم هست .
تواضعم برای خودخواه دیده نشدنم بود و جلب توجه
🌹
البته دیدن سایه بسیار دردناک هست ولی وقتی دیده شوند مثل پیازی میمانیم که به شناخت خود نزدیکتر میشویم .
🌹
حالا دیگر حس میکنم گر متواضع هستم برای جلب توجه نیست و نکته مهمتر دیگر اینکه دیدن انسانهای مغرور مرا بهم نمیریزند .
🌹
#سایه#عزتنفس#ارزشمندی#شناخت-خود

نقش مدیران در عزت نفس

🔴
سلام دوستان عیدتان مبارک
حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت روز عید میرفت 🙂🙃
🔅
میخواستم در رابطه با نفش مدیریت در سیستم های اداری با عزت نفس کارمندان صحبت کنم .
🔅
اینکه در سیستمهای کنونی نحوه صلاحیت افراد بنابر اینکه خویشاوند کدام صاحب منصب هستند از جمله دختر، پسر، عروس، داماد، نوه ،نتیجه، همشهری،هم دانشگاهی و یا بقال سر کوچه اشون مشخص میشود.
🔅
با توجه به اینکه کیفیت کار کیلویی چنده و اصلا کار چی چی هست،.هر چه شخصی سفارشی تر، تعریف ها، تمجیدها بیشتر و به همان میزان توانمندیهایش غیر قابل وصف تر هست .
🔅
حال ممکن است در این بین این نورچشمی ها ، افراد بدون سفارشی هم دیده شوند که شرط ورود به این حلقه بسته ی صالحین، نابینا و ناشنوا بودن در قبال تصمیمهای مدیریتی است اگر واجد چنین صفاتی باشیم ما هم در جرگه ی افراد ذیصلاح اداره قرار خواهیم گرفت .
🔅
حال اصولن اگر مدیران با کامیون از روی شما رد شدند و شما را متهم به داشتن اخلاق های نکوهیده کردند، شما خود را نبازید چون مصلحت ایجاب میکند که با شما چنین رفتار کنند تا زبانتان را غلاف کنید و ساکت بنشینید .
🔅
نه ان عزیزانِ مدیر زاده ،انسانهای توانمندی هستند نه شما ناتوان فقط بستگی به شرایط موجود حاکم بر ادارات دارد.
میزان عزت نفس خود را وابسته بر این تعاریف و انتقادها نکنید.
چون بارها دیده شده همین سیستمی که شما را له کرده گاهی اوقات انچنان بادتان میکند که شما باورتان نمیشود باز هم دلتون را خوش نکنید، برای این است که از شما برای مقاصدشان استفاده کنند.
🔅
در ادارات چیزی که ارزش ندارد کار و کیفیت انجام آن است ولی بهترین کار این هست که هر کس بنابر وجدان خود کار خود را درست انجام دهد .
🔅

دوباره عیدتان مبارک

سریعترین و بهترین مشاور

🟤
سلام دوستان
صبحتون به خیر
امروز میخواهم موضوعی را با شما مطرح کنم و آن این است که با توجه به مسائل متنوع و رشد سریع تغییرات به روز بودن، مسئله دشواری است و از طرفی پیروی از مدهای روزانه کاری سخت تر و جانفرساتر ‌.

با تمام این اوصاف برای هر کسی ممکن است پیش بیاید که بخواهد جنسی از وسایل منزلش را تعمیر و یا تعویض کند .اگر خودش متخصص آن کار هست که چه بهتر در غیر اینصورت استفاده از گوگل بهترین مشاوره اولیه هر شخصی است .

با استفاده از موتور جستجوی گوگل ،از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در ان قابل دستیابی ست و با خواندن مطالب چند صفحه و دیدن عکسهای آن، میتوان به وضعیت موجود جنس موردنظر دست پیدا کرد از جمله حدود قیمت ،تنوعش ،موارد پرفروش آن و خیلی از المانهایی که برایمان مهم است .
🖍
با انجام این کار دستمان می اید که چه چیزی را با توجه به بودجه امان خریداری کنیم و وقتی به مغازه ای میرویم تا حدود زیادی هدفمان از رفتم به آنجا مشخص است و نه تنها با جمله توقف بیجا مانع کسب است روبرو نمیشویم بلکه از خرید خود سربلند در میاییم و به خود سرزنگشری و خود تخریبی دست نمیزنیم.

#عزتنفس#مشورت#اینترنت#سرزنشگری#

 

نه به غذای شور و یا بی نمک

🌛
سلام دوستان شبتون به خیر
در این چند سال اخیر خیلی در مورد عزت نفس و عزت نفس صحبت میشود فقط من جامانده بودم نطق کنم که بنده هم آمدم 😂
صفحه یِ اینستا را که باز میکنی همه در حال تدریس هستند حالا چه کسی میخواهد بیاموزد خدا میداند .😁
و اما موضوعی که من امشب میخواهم مطرح کنم این هست که اعتماد به نفس و عزت نفس کم داشتن به همان اندازه زیاد داشتن انها ، آسیب زننده است .

به این علت که ممکن در اعتماد به نفس کاذب، ما خودمان را بیشتر از انچه که هستیم نشان میدهیم.
بطور مثال من نه خودم را باید ملکه زیبایی ببینم و نه یک دیو هفت سر،بلکه باید خودم را فقط محبوبه چنگیز ببینم با تمام نقاط قوت و ضعفم چه در ظاهر چه در باطن ،توانمندی ام را در انجام کارها ببینم و تقویتش کنم و در کارهای که قادر به انجام درست ان نیستم کمک بگیرم،به خودم حق بدهم ،در مکانهایی که اطلاعات درستی دارم ،میتوانم صاحب نظر باشم و در جای لازم است شنونده آگاه باشم .
اعتماد به نفس داشتن به این معنی نیست که در هر جمعی مثل ور ور جادو حرف بزنیم و نخود هر آشی شویم .
تمام
#عزت_نفس#اعتماد_به_نفس#نقاط_منفی#نقاط_مثبت

سفر با مارکز

با گابریل گارسیا مارکز سوار یک کشتی بر روی اقیانوس اطلس در حال گردش بودم . صدای امواج دریا مانند سمفونی پنجم بتهون روح ما را و  افتاب پوست صورتمان را نوازش میکرد . از او در مورد  کتاب صد سال تنهایی پرسیدم و علت نامگذاری این کتاب را جویا  شدم.

گفت پسرم تنهایی سخت است و یک دقیقه آن مانند صد سال میگذرد.

گفتم چگونه توانستید این همه رویا را به هم ببافید گفت مثل آب خوردن.

بعد فنجان را برداشت و در آب اقیانوس فرو کرد وقتی که دستش را بیرون کشید گل اطلسی مانند نگینی در دستش  میدرخشید دهانم از تعجب باز مانده بود .

ناگهان چشمانم به کشتی دزدان دریایی افتاد داد زدم  دزدان دریایی دزدان دریایی.

مارکز با خونسردی گفت نترس پسر با این دل و جرات خوبه تو رو میبردند جنگ.

خواست نبض مرا بگیرد دید من از ترس بندری میزنم پس بی خیال شد ، به طرف پله ها رفت و بعد ازبالا رفتن از آنها به حرکت بادبان خیره شد تا بفهمد که باد از کدام سمت می وزد .

من همانطور که مثل بید میلرزیدم دیدم مارکز فریاد زد اجی مجی لا ترجی وناگهان کشتی تبدیل به سفینه شد

همانطورکه از بالای سر کشتی رد می شدیم دست در جیب پالتو کرد و عنکبوت قرمزش را از آن بیرون آورد گفت به تو فرمان میدهم  باتنیدن تارهایت این کشتی را مومیایی کنی تا شاید به راه راست هدایت شوند و درس عبرتی برای آیندگان باشند .

برچسبی را هم بر پیشانی من زد گفت این یادگاری از من به تو شاید که خلاقیت من در عقل تو نفوذ کند دست بر پیشانی ام بردم تا برچسب را بکنم  ناگهان دستم درحفره بزرگی فرو رفت و در کوچه پس کوچه های مغزم گیر کرد .از ترس فریاد کشیدم.پس مخم کو مخم کو؟

صدای مادرم را شنیدم که می گفت صد بار میگم شام زیاد نخور پاشو برو مدرسه پسره  ی  سر به هوا

سه قلوها

 

روزنه یُِ نوری را دید  به سختی ذرات خاک را کنار زد سرش را بالا برد تا به روشنایی رسید تمام صورتش خاکی بود خودش را تکان داد تا خاکی را که  مانند  ماسکی تمام صورتش را پوشانده بود بریزد ناگهان چشمش به دو نفر افتاد که در سمت چپ و راست او سر از خاک درآورده بودند . خواست با یکی از آنها دست بدهد دید نگاهش می کند و وقتی بیشتر دقت کرد دید دستش را از خاک هنوز در نیاورده است . خودش را معرفی کرد گفت شنگول هستم اسم تو چیست سمت راستش خود را منگول و سمت چپش خود را حبه انگور معرفی کرد .

هر سه به بالای سرشان نگاه کردند خورشید خانم را دیدند که با لبخندی به انها نگاه می کند و با باز و بستن چشمهایش و تکان دادن سر خود، رضایتش را از دیدن انها اعلام میکند.خاک قهوه ای رنگی دورصورتشان هست که هر چه تکان دادند نریخت  پرهای زیادی دور سرشان هست که  همرنگ خورشید است .

شنگول گفت بچه ها کلاه شما اندازه سران هست ولی لپ های من مثل کوه شده از بس که کلاهم به صورتم داره فشار میاره، دارم خفه میشم تازه جلوی دیدن من رو هم گرفته باید هر چه زودترخودمون را از خاک بکشیم بیرون

خواستند با هم همفکری کنند که چگونه تمام بدن خود را از خاک بیرون بکشند  که صداهایی توجه انها را به خود جلب کرد .

 

تعدادی غولهایی بزرگ با لباسهای سفید در حال گفتگو بودندچشمانشان داشت از کاسه بیرون میزد  گوشهایشان را تیز کردند شنگول گفت من که درست نمیشنوم اونا چی میگند

منگول :یه خورده غر نزن من بهت میگم بزار گوش بدم

غولها همه دور یک میز گرد نشستند و می گفتند .

غول اول :واقعن به خودمون باید آفرین بگیم این لقاح مصنوعی که در خاک انجام شد واقعا موفقیت امیز بود فقط اگر بتوانم کلاه آفتابگردونشون را از سرشون برداریم ما میتوانیم این پیروزی خود را جشن بگیریم و در تاریخ ناممان را ثبت کنیم .

غول دوم :استاد بنظر من خیلی قدم بزرگی است چونکه خیلی از مادرها تحمل بارداری برایشان سخت بود الان  یه بچه حاضر آماده تحویل میگیرند نگاهشان کنید چه قدر بانمکند به نظر من با این کلاه آفتابگردان بانمکتر هم شدند .هر چند برخی از مادران دوست دارند بارداری را تجربه کنند چون رابطه عاطفی با بچه  ایجاد میکنند و لحظه بدنیا آمدن نوزاد را دوست دارند .

غول سوم: اون مادرهای قدیم بودند .تو این دوره زمونه زنها باردارمیشند تا خودشون رو برای شوهرشون لوس کنند و همین که در دهن مردم را ببندند الان بچه ها بیشتر یه اسباب بازی هستند وگرنه میبینید که بعد از بدنیا اومدن بچه تازه مشکلات سر نگهداریشون شروع میشه و بعد هم با کلاسهای مختلف بجه رو خفه میکنند چون انقدر والدین مشغله دارند وقت رسیدگی به بچه ها رو ندارند و ما استاد چون اینها را تو خاک  کاشتیم ودر حالت طبیعی نطفه در محیط رحم رشد میکنه فکر کنم  جنین  وقتی در خاک بود قاطی کرد که بالاخره انسانه یا گیاه، اینکه تکلیفش را نتونسته روشن کنه پیشنهاد میکنم که دفعه به جای آبی کردن گلدانها ،اب بیشتری تو گلدان بریزیم ولی خوب این احتمال ممکنه پیش بیاید که  شبیه ماهی بشند آنوقت چه کنیم ؟

غول اول : به خانواده ها میدیم جای ماهی شب عیدبزارند سر سفره هفت سین  و قاه قاه میخندد .

غول دوم :الان اینها را به کی تحویل دهیم؟ کسی این مدل بچه های عجیب را میخواهد بالاخره بچه مادر میخواد .

غول اول :به خانواده هایشان نشانشون میدیم از پشت شیشه ، اگر قبول کردند که مشکل حل است اگر نه کارتون حاج زنبور عسل برایشان پخش میکنیم که اگر زنبوری بر روی سرشون نشست نترسند و اجازه بدهند کندوهای عسل تولید شود و با این کار به دو هدف میرسیم .

اول تجارت عسل راه میندازیم و دوم پیداکردن مادرشون را از حاج زنبور عسل یاد میگیرند و خودشون دنبال مادرشون میگردندو طبق معمول هر گونه مسیولیتی از گردن ما ساقط میشود

غول اول :از پیشنهادات شما ممنون وبریم برای محقق کردن انها

شنگول و منگول و حبه انگور با دهان باز و چشمان گرد شده فقط آنها را نگاه کردند .

 

 

 

 

 

 

 

کرونا

ونگوک

مدت مدیدی است  که در این رستوران کار می کنم هیچ وقت نه آسمان به این صافی و نه رسنوران به این خلوتی بوده است . سرم را که به سمت آسمان بلند می کنم ستاره ها با نور سفیدی که از خو ساطع می کنند مانند نیمرو شده اند دوست دارم دست بلند کنم و یکی را به انتخاب خود بخورم . کاشکی صبح نیمروها را ازآسمان برمیداشتم .

از وقتی کرونا  آمده به رستوران ها دستور دادن که رومیزی ها را سفید کنند و با فاصله 2 متر از هم بچینند . خیلی وقت بود که رستورانها بسته بود و تازه اجازه باز شدن انها داده شده .

لباس ما هم باید سفید باشد و امشب اولین شبی است که رستوران را باز کردیم . برخیاز میز و صندلیها  را در خیابان چیدیم شاید یکی از مشتریان بخواهد  آسمان را نگاه کند و پس از دیدن چنین صحنه ای خدا را شکر کند .

با اینکه کرونا باعث شد خیلی از رستورانها و مشاغل آزاد ورشکسته شوند اما اینجا یک رستوران قدیمی است وفقط خود من  20سال هست که اینجا کار میکنم وبه کیفیت و غذای خوب مشهور است و هم محل خوبی دارد سر نبش یک خیابان اصلی است. این سقف شیروانی که با طناب به بعضی از پنجر ها وصل است در حال ریزش هست  و این هم دلیل دیگری است  بر اثبات  قدمتش .

با اینکه اطراف  رستوران  پر از خانه های مسکونی ست ومردم تا شبها بیدارندو نورزرد و نارنجی یِ چراغهای خانه شان از پنجره کوچه را تا حدی روشن کرده است و شب بیدارند  نمیدانم چه قدر از کرونا ترسیده اند که حاضرند در این شب مهتابی در قفس های خود بمانند وحتی بوی غذاهای ما انرا تشویق به بیرون امدن نمیکند .

نمیدانم آیا در قفس زندگی کردن عذاب آور است یا آزادانه و با رعایت قوانین بهداشتی و لذت بردن از طبیعت مگر ادم چه قدر عمر میکند که انقدر ترس بتواند زندگیش را فلج کند وقتی مشتریها را نگاه میکنم

همانگونه امار مشتریان را میگرفتم مردی  که سر تا لباس مشکی پوشیده بود به سمتم امد و کارتی را به من نشان داد وخود را بازرس وزارت بهداشت معرفی کرد . بعد از نگاه به من گفت شما  ماسکتون کو ؟ دست و پایم شروع به لرزیدن کرد گفتم  تا الان داشتم نمیدانم سرم به کجا گرم شده یادم رفته دوباره بزارمش .

بازرس:مدیریت را کجا میتونم پیدا کنم؟

چشمانم از حدقه میخواست بپرد بیرون مرد به سمت داخل رستوران رفت . انقدر حواسم به ان مرد بود که یادم رفته بود از مشتریان بپرسم چیزی می خورند یا نه

نگاهم به جای خالی زنی شوهری به همراه پسرشان  در میزهای انتهایی که حسابی بهم ریخته شده بود و آنرا بدون مرتب کردن رها کرده بودند و رفته بودند سرم را 360درجه چرخاندم  نشسته بودند دیم در کوچه در حال گذر هستند گویا پشیمان شده بودند و رفته بوند گویا فقط آمده بودند کار من را زیاد کنند از وقتی کرونا آمده مردم دیگر حوصله انتظار ندارند زود قهر میکنند میروند .

البته خود مشتریان گویا علاقه ای به دادن سفارش ندارند چون کسی چیزی نمی گوید .

صدای یک  زن و شوهر را در نزدیکی من هستند میشنوم که سر سفارش اختلاف نظر دارند و زن میگوید من به اجبار تو اومدم بیرون آب و هوایی عوض کنم و من جرات نمیکنم از غذای این رستورانها بخورم حالا تا سمتمان نیامدند ازما سفارش بگیرند نشستیم و نمیخواهد تو صدایش بزنی ؟اینها نمیگذارند مشتری به این سادگی از دستشان دربرود مانند عقاب تیز چنک ما را شکار خواهند کرد .

روی میز دیگر که زن پیری است میگوید آقای گارسن شبتون خوش نمیدانید چه قدر پیری سخت است و این کرونا امد  و تنهاتر شدیم ادم نمیداند با این تنهایی چه کند این کرونا همین پارک وپیاده روی را از ما گرفت من که افسردگی گرفتم راستی چرا دیوارها را زرد کردید این همه رنگ مگر نمیدانید رنگ تنفر هست .

در دلم میگویم این چه قدر غر میزند محلش نمیذارم ونمیداند رنگ زرد، باعث میشود که اشتهای مشتریان  زیاد شود و سودآوری بیشتری برای رستورانها دارد .

دلم طاقت نمیاورد به سمتش میروم او میگویم میخواهید بروید پیش ان خانم تنهای دیگر بشینید جواب میدهد الان بد زمانه ایه ادم به کسی نمیتواند اعتماد کند الان که کرونا امده  بدتر هم شده . از کجا معلوم ان خانم دوست داره با کسی باشد شاید از دست ادمها فرار کرده و به  اینجا پناه اورده تا  تنهایی رو تجریه کند.

مامور هم مثل اینکه قصد رفتن ندارد با اینکه تمام مشتریان کم کم دارند رستوران را ترک میکنند.

 

.